بسم الله...

 

キラキラ。可愛い。星。 のデコメ絵文字 سلام به همگی キラキラ。可愛い。星。 のデコメ絵文字

 من فاطمه هسدم 

星 のデコメ絵文字 یه دیوونهِ خیالبافِ شاد 星 のデコメ絵文字

 من این وب رو برای دلخوشیم ساختم 

きらきら のデコメ絵文字 دعوا به شدت ممنوع.چون متنفرم きらきら のデコメ絵文字

 ورود همه چه دختر چه پسر آزاده 

 قانون اساسی وبلاگ 

(: با لبخند وارد شوید :)

 اگه لبخند زدی برو خوش بگذرون 

 

  • ۱۶ پسندیدم
  • نظرات [ ۱۳۵ ]
    • ஜ miss fatemeh ஜ
    • جمعه ۱۶ مهر ۹۵

    عاغا هیچیم نیس!

    ظاهرا یه سریا نگران شدن (مرسی مرسی!)

    از اردو سالم برگشتم عاغا -__-

    فقط یه چندوقته حوصله ی بیان رو ندارم.همش توی میهن و بلاگفا میچرخم :|

    نمیدونم چرا T__T

    خب پس فعلا خودافس :))

  • ۲ پسندیدم
    • ஜ miss fatemeh ஜ
    • دوشنبه ۲۵ ارديبهشت ۹۶

    عاشق این اردوهای یهویی ـشونم!

    سعلامممممم

    خب خب ازین دو موضوع میگذریم که امروز یه گند فجیح زدم + سوگل و لیلا باز داشتن دعوا میکردن -__-

    فردا قراره اردو ببرنمون پارک بانوان *-*

    واعـــــــــی!آی کَنت بیلیو *-*

    به مناسبت این روز فرخنده فردا امتحان دینی و عربی و ادبیات پــــــــــــر!!

    کلاس زبانم که می پیچونم ^^

    واعی آیم سو هپــــــــــــی ^^

    +

    لیلای بیشعورِ عوضیِ نفهم میگه من نمیام :|

    بخاطر دعوایی که با سوگل کرد :|

    شیطونه میگه بزنم بچسبن به آسفالت!!

    من اینارو آدم میکنم فردا عم با خودم میبرم اردو.بشیــــــــــن ببیــــــــــــن!!

    +

    بالاخره تونستم بهشون بگم :))

    ولی اصلا احساس سبکی نمیکنم...

    +

    لیلا و سوگل خیلی رو اعصابن.فقط امیدوارم فردا رو خراب نکنن :/

    +

    جیغ کلی گشتم یه لباس خوشگل و شیک پیدا کردم واسه اردو *-*

    جیغ دعا کنین اونچا سوتی ندم آبروم بره :|

    +

    هندزفری خواهشا :))!

     

  • ۱ پسندیدم
  • نظرات [ ۱۸ ]
    • ஜ miss fatemeh ஜ
    • شنبه ۱۶ ارديبهشت ۹۶

    عَکسُ العَمَلِ دُرُست دَر بَرخُورد با پِسَرا

    سلام :)

    یاد دو-سه سال پیش افتادم یهویی!

    همونجور یهویی گفتم یه سوالی هم بکنم بعدش!

    یه صبح خنک و معمولی بود.مثل همیشه داشتم میرفتم مدرسه.امتحان داشتم (خبر مرگش :|) واسه همین یه گاج گرفته بودم جلوی صورتم و میخوندم.خب کتابای گاج رو که میشناسین...یکمی قطورن دیگه!واسه همین فقط از زیر کتاب میتونستن جلوی پام رو ببینم

    همینطور رفتم رفتم که یهو خوردم به یه چیزی.از اونور هم صدای ناله کردن میومد ولی خیلی آروم

    کتابو آوردم پایین دیدم یه پسره درحالی که قفسه ی سینشو گرفته و خم شده،زیرلب آی آی میکنه!

    هیچی دیگه،منم مرده بودم از خجالت نمیدونستم چی بگم!فقط به زور و خیلی آروم گفتم:شرمنده...

    بعد کتابمو بغل کردم دوییدم!

    این حد از خجالت ممکنه عجیب باشه ولی خب اولین باری بود که یه همچین اتفاقی واسم میفته.طبیعتا استرس گرفتم دیگه!

    الان که به اون روز و عکس العملم فکر میکنم این شکلی میشم :|

    تا الان چندبار فکر کردم کار درست چی بوده توی اون لحظه.الانم از شما میخوام (با توجه به اینکه من 10 سالم بود) نظرتونو بگین:

    اگر جای من بودین و یه کتاب رو اتفاقی میزدین به قفسه ی سینه ی یه جنس مخالف،چه میکردین؟عایا؟


    پ.ن:دقت کردین من اکثرا سوالامو نصف شب میپرسم؟ :|

  • ۴ پسندیدم
  • نظرات [ ۲۰ ]
    • ஜ miss fatemeh ஜ
    • دوشنبه ۱۱ ارديبهشت ۹۶

    happy و اینا :))

    واع!!

    باورم نمیشه این چندوقته نتونستم پست بزارم!!

    حتی عیدم تبریک نگفتم!!!

    هیعععع o__O

    پس با تاخیر...

    امروز اتفاقای خوبی افتاد :)

    البته به همون نسبت اتفاقای مسخره و بد هم افتاد :/

    واسه همین من تا چند ساعت پیش نمیدونستم امروز روز خوبیه یا بد

    تا اینکه اومدم خونه و شاهکارم رو دیدم و فهمیدم امروز چندان هم جالب نیست!

    اون 13/5 عین وزق زل زده تو چشای من هرهر میخنده :///

    نمره های خوبتون مستدام عصن!

    منم برم گل رس بریزم رو سرم T__T

    پ.ن:راستی سلام :)!

  • ۵ پسندیدم
  • نظرات [ ۲۴ ]
    • ஜ miss fatemeh ஜ
    • چهارشنبه ۶ ارديبهشت ۹۶

    من نمیخوام برم خا :|

    سلام

    عاغا من چرا زودتر بزرگ نمیشم؟؟

    خو نمیخوام بیام مهمونی مگر زوره؟؟

    خانواده ی گرامی خواهشا ابتدا نظر بنده را پرسیده،سپس قرار شام را خانه ی دوست پدر بگزارید :|

    با تچکر :|

    +

    بعد از دوهفته عین ... خوندن بالاخره تونستم وقت آزاد گیر بیارم و جلد دوم رمانمو تموم کنم :)

    انقده باحال بوووود :))

    +

    دوستان بلاگر،خواهشا کامنت ها رو تایید کنین

    خو وقتی تایید نمیکنین آدم فکر میکنه دلخوری ای چیزی دارین :(

    ما روح و روانمونو از تو جوب نمیاریما :/

    +

    خیلی وقته از بعضی از رفقام خبر ندارم.رفقای مجازی رو میگم

    مرسی از اونایی که هنوز هستن و اگرم من یادم بره،اونا یادشون نمیره و میان یه حال و احوالی میکنن

    از بچه های میهن بلاگ هم عذر میخوام.قضیه ی "من ربات نیستم" رو میدونین حتما :/

    +

    تازه فهمیدم چقدر شکننده ام...

    یکم اخلاقتونو با انتظارات من وفق بدین من حالم بهتر شه :/

    +

    هی میخوام بهش فکر نکنم،باز میدوئه میاد افکارمو پاره میکنه :|

    خو عزیزدل من برو یه وخ دیگه بیا :|

    +

    دوتا سوال دارم ازتون.مربوط به عکسیه که قبلا توی وب گذاشته بودم

    1-حالت مادرتون بعد از دیدن اتاقتون توی این وضعیت چیه؟

    2-اگه قرار بود تمیزش کنین از کجا یا چی شروع میکردین؟

  • ۶ پسندیدم
  • نظرات [ ۳۹ ]
    • ஜ miss fatemeh ஜ
    • جمعه ۱ ارديبهشت ۹۶
    هروقت تونستی...
    توی بدترین شرایط...
    وقتی داری از درون نابود میشی...
    لبخـــ:)ـــند بزنی...
    اونوقت ثابت میشه متولد اسفندی...!