سلام

اومدم یکم از محرم و مشکلاتمون بگم!آخ آخ آخ صدای همه بلند شد!

+آقا دقت کردین تو روزای معمولی...شیش صدتا سیرک و سینمای طنز و ازاینجور چیزای خنده دار ببرنت....عمرا خندت بگیره؟!یعنی به جان خودم ببرن صاف بزارنت جلو مهران مدیری دریغ از یه لبخند!حالا تو محرم چی؟!پیچ پیچی!هزار جور افکار خنده دار و فلان و بهمان میاد تو مخت!یعنی داری تو خیابون راه میری یکی دستشو میزاره رو شونت خندت میگیره!

+حالا اون هیچی...فک کن وسط هیئت باشی!!!واااااای یعنی رسما شهیدی!اینقدررررررررر فکر خنده دار و مسخره میاد تو ذهنت که تا مرز منفجر شدن میری و برمیگردی!

+حالا اونم هیچی.....دیگه گریه کردن تو هیئتو دیگه نگو!دریغ از یه قطره اشک!روزای معمولی یکی نیشگونت میگیره آه و نالت میره هوا....ولی تو هیئت هیچ عکس العملی نداری!البته این اتفاق بیشتر برا منه بدبخت افتاده....شما رو نمیدونم!

+از دیگر مشکلات محرم...قضیه ی نذریه!!!اوه اوه اوه صدای همه در اومد!آروم باشید الان میگم!

پارسال عاشورا بود.داشتم با عمه و آبجیم تو خیابون قدم میزدم.از یه کوچه که رد شدیم رسیدیم به یه وانت که داشت نذری میداد.من تصمیم گرفتم جوانمردی به خرج بدم،برم واسه هرسه تامون نذری بگیرم!عمم گفت نمیخواد.ولی مگه غیرت من اجازه میداد؟!خلاصه به تجربیات عمه ی عزیز توجهی نکردم و رفتم جلو.جمعیت از بیست تا هم بیشتر بود!نصف اون بیستا هم قابلمه دستشون بود!من سعی کردم از وسطشون رد بشم...نشد!از گوشه ها خواستم برم...نشد!گفتم دلو بزنم به دریا از زیرشون رد بشم...دیدم کار زشتیه آبروم میره!خلاصه اونم نشد.اومدم عقب......یه نگا به راست کردم....یه دختره هم سن من داشت از سر و کول جمعیت بالا میرفت دستشم یه قابلمه بود!....سمت چپو نگا کردم.....دیدم یه مرده داره خودشو جا میده که بره تو همزمان فحشم میده!......وسطو نگاه کردم.........اصن قابل توصیف نبود!یه نگا کلی انداختم....یه سر تاسف تکون دادم......برگشتم سمت عمه و آبجیم .......اونام با لبخند بهم نگاه میکردن!......منم بهشون لبخند زدم و سه نفری به راهمون ادامه دادیم!