سرنوشت که چیزی بخواهد.....زمین و زمان جلودارش نیست.....سرنوشت رقم می خورد.....چه من نخواهم.....چه تو.....


سلام!من الیزابت ریکاردو هستم.22 سالمه و مجردم.من و برادر کوچیکم مایکل،توی برلین پایتخت آلمان زندگی می کنیم.وقتی بچه بودیم پدر و مادرمون توی یه تصادف کشته شدن و ما پیش خالم تیانا زندگی کردیم.وللش!نمیخوام فاز غم بردارین!من یه دخمل فوق العاده شیطونم و وقتی بخوام کرم بریزم هیچی جلودارم نیست!البته فعلا باید یکم از شیطونیام کم کنم.چرا؟چون من دیگه یه معلمم!اونم نه هر معلمی!معلم بهترین و مهمترین دبیرستان کشور!

امروز اولین روز تدریسمه.با صدای ساعتم از خواب بیدار میشم و دوش میگیرم.بعد مایک رو بیدار میکنم و باهم صبحونه میخوریم.راستی یادم رفت بگم!مایکلم توی همون دبیرستانی که من تدریس میکنم درس میخونه.بعد از صبونه با ماشین من رفتیم دبیرستان...

مدیر:سلام خانوم ریکاردو

من:سلام!خوب هستین؟

مدیر:بله ممنون

رفتم و روی یکی از صندلیا نشستم.وای که از بچگی آرزو داشتم تو دفتر معلما بشینم!

رفتم تو کلاس.بچه ها از جاشون بلند شدن و همزمان سلام کردن

من:سلام!بشینید

بچه ها نشستن

من:من خانوم ریکاردو هستم

یکی از پسرا بلند شد و گفت:ببخشید...اسم کوچیکتون چیه؟!

من با لبخند:فوضولیش به شما نیومده!

بچه ها خندیدن و نیش پسره باز شد.معلومه خیلی شره و به این راحتیا کم نمیاره

من:خیلی خب...اسمم الیزابته

پسره:از آشناییتون خوشبختم خانوم لیزا!

من:بشین آتیش پاره!

پسره نشست.به بچه ها گفتم خودشونو معرفی کنن

به اون پسره که رسید گفت:چارلی هستم کت بسته در خدمت شما!

خندم گرفت.عین مایکله!شیطون ولی مودب.تو کلاس 10 تا دختر بود و 12 تا پسر.خخخخخ تعداد پسرا بیشتره!امیدوارم پسراش زیاد شر نباشن وگرنه کلاس میره رو هوا!روز اول رو درسی بهشون نمیدم.بزار خوش باشن طفلیا.زنگ که خورد بچه ها رفتن تو محوطه.منم رفتم تو اتاق معلما.حالا که فکرشو میکنم اون همه ذوق فقط به درد بچگی میخورد!الان که معلم شدم اتاق معلما هیچ جذابیتی برام نداره.داشتم به حرفای معلمای دیگه گوش میدادم که مدیر اومد داخل.همه به احترامش بلند شدیم.خخخخخخخخخ انگار دانش آموزیم!همراهش چندتا دختر و پسر بودن.لابد میخواد بادیگاردا رو مشخص کنه.آهان راستی یادم رفت بهتون بگم!این دبیرستان اطلاعات خیلی مهمی تو خودش ذخیره کرده و این اطلاعات مستقیما از آزمایشگاه های علمی کشور میاد.به نوع دیگه اینجا دانشمندای آینده رو تعلیم میدن.پس برای معلما شغلی سخت و خطرناکه و به همین دلیل هر معلم باید یه بادیگارد داشته باشه که ازش محافظت بشه.بادیگاردای چندتا از معلما مشخص شد و رفتن.رسید به من

مدیر:خانوم ریکاردو...معرفی میکنم.آقای جیسون کلونی...یکی از بهترین محافظ ها

جیسون با جدیت سلام کرد.یکم جا خوردم.شبیه نون خشکه پسره!

من:سلام جناب کلونی

باهم از اتاق معلما خارج شدیم.ایششششش پسره ی مغرور یه کلمه حرفم نمیزنه!

من:میتونم سنتون رو بپرسم؟

جیسون: 22

وا!چه سرد و بی روح!

من:تو چرا انقد جدی برخورد میکنی؟من اسیرت نیستما

جیسون:من فقط یه بادیگاردم.نه یه هم صحبت

من:تو بادیگار منی درسته؟

جیسون:درسته

من:پس باید به حرفام گوش بدی!

اخم کوچیکی کرد.از یه آدم مغرور بعید نیست!والا

من:از این به بعد باید خوش برخورد تر باشی

جیسون:تا جایی که میتونم

من زیرلب:زحمتت میشه!

یعنی از همین الان مطمعنم یه عذاب بزرگ در انتظارمه!من؟؟؟نون خشک؟؟؟آخه من چجوری اینو تحمل کنم؟؟؟


ادامه دارد...

امیدوارم خوشتون اومده باشه

برای بعدی 5 نظر :)