الیزابت.....

ای خداااااااا!این پسره چقد جدیه!اصلا باهاش حال نمیکنم!الان داریم با جیسون خان توی محوطه قدم میزنیم.این نون خشک که انگار لاله!بزارید یکم از اینجا براتون بگم.این دبیرستان خیلی بزرگه و از بخش های مختلفی تشکیل شده.تو اینجا بچه ها و بزرگسال های نخبه تعلیم می بینن تا دانشمندان آینده رو بسازن.چه کوچیک چه بزرگ فرقی نداره.مثلا همین داداش بنده.فقط 15 سالشه!ولی چون خعلی باهوشه تونسته اینجا ثبت نام کنه.معلما هم که دیگه جای خود دارن!اینجا از دانش آموزا تست های مختلف می گیرن،آزمایش های مختلف می برنشون،درسای سخت سخت بهشون یاد میدن و غیره.خلاصه جای توپیه!ظاهرشم که.....یه ساختمون 15 طبقه ی خاکستری هستش و بیشترش از شیشه درست شده.از در ساختمون که خارج میشی یه محوطه ی سرسبز و بزرگ رو دور ساختمون نظاره میکنی.برای خارج شدن از دبیرستان هم باید از در بزرگ یا همون در اصلی خارج بشی.راستی اینجا چندتا اسم داره.ولی اکثرا بهش میگن دبیرستان هاگو

جیسون:آهای!

من:ها؟!...چی؟!...چیه؟!

جیسون:چرا تو هپروتی؟

من:من؟؟

جیسون:نه عمم!

من:پوففففف داشتم فکر میکردم جناب پارازیت!

جیسون:وقت ناهاره.خواستم همینو بهت بگم

یهو صدای قار و قور شکمم بلند شد!ای لعنت به تو شکم!این نون خشکم یه پوزخند بهم زد و رفت.بمیری لیزا!گند زدی رفت!هوفففف بیخیال.بهتره بجای جنگ اعصاب برم ناهار بخورم تا شیکمم بیشتر از این آبرومو نبرده!

با آسانسور به طبقه ی پنجم که سالن غذاخوری بود رفتم.اینجا همه چیز سلف سرویسه.غذاهاش بدک نیست.هر روز یه چیز درست میکنن.البته من تازه اومدم و اینو مایک بهم گفته بود.

-قاررررر قوررررر

-جانم شکم جان؟

-لیزا من گشنمه!برو غذا بخور دیگه!

-باشه فدات شم!چشم!

-د هی میگه چشم!برو دیگه!

-بابا دارم میرم!

به مکالمه ی خودم و شکمم خندیدم و رفتم جلو تا بشقاب بردارم.یه میز خیلی دراز وسط سالن بود که غذا ها رو روش چیده بودن.دو طرف میز غذا هم،میز و صندلی معمولی گذاشته بودن که بقیه بشینن.میزاش گرد بودنو یه رومیزی کرم رنگ روشون بود.دیوارا سفید و رنگ پرده ها هم کرمی بود.به نظرم جای مناسبی برای غذا خوردن بود

رفتم جلوی میز غذا.اومممممم مرغ!عاشق مرغم!سالاد کاهو هم که هست!سَروَر مجلس کجاس؟!ایناهاش!نوشابه ی مشکیِ درجه یک!به این میگن یه غذای درست حسابی!از میز غذا فاصله گرفتم و دنبال مایک گشتم.روی یه میز نشسته بود و ..... عه؟اون دختره کیه سر میز مایک؟اوه اوه نکنه داداش پَچُلَم هوایی شده؟!برم ببینم چه خبره!

درحالی که سینی غذا دستم بود رفتم نزدیک میزشون.دیدم دارن حرف میزنن.بهتره اول گوش بدم ببینم چی میگن!

مایکل:داشتم میگفتم.لیزا خیلی با من بدرفتاری میکنه

دختره:واقعا؟؟؟آخه چرا؟؟؟

مایکل:نمیدونم.واقعا نمیدونم

دختره:خب تو که این همه بهش لطف کردی

مایکل:واسه خودمم عجیبه.حتی یدفعه با کمربند منو به باد کتک گرفت!

دختره:هیعععععععع!!!

عه عه عه پسره ی سه نقطه ببین چه چرت و پرتایی بارِ من میکنه!من تو رو با کمربند میزنم؟؟؟ دیگه تحمل نکردمو رفتم جلو.البته با روی خوش.انگار که از هیچی خبر ندارم

من:سلام مایک!

مایک که منو دید جا خورد و لال گشت!بهتر!

مایک:س...س...سلام لیزا!

دختره:اوه سلام!پس شما لیزا هستید؟

من:بله من الیزابت هستم.خواهر بزرگتر مایکل

دختره:خانوم لیزا به نظر من شما یه هیولایید!چجوری دلتون اومد مایک رو اونجوری تنبیه کنین؟!

مایک؟؟؟؟چه صمیمی شدن!!

من:نه عزیزم!من تا حالا تو عمرم دست رو مایک بلند نکردم!

دختره:واقعا؟؟؟؟پس مایک...

مایک پرید وسط حرفش و گفت:خب دیگه بهتره ناهارمونو بخوریم!

دختره:نخیر!من تا نفهمم قضیه چیه هیچی نمیخورم!

ایول!دختر خوب به تو میگن!مایک از سر ناچاری همه چیزو گفت و منم تمام مدت با یه لبخند بدجنس نگاش میکردم.حقته!تا تو باشی زر مفت نزنی!

دختره:یعنی همش الکی بود؟؟

مایک:اوهوم

دختره:یعنی مایک شما رو وقتی داشتین از دره پرت میشدین نجات نداده؟؟

جانم؟؟؟؟این چی گفت؟؟؟؟؟؟

من با حرص:مایکلللللللللل!!!

مایک فقط نیشخند زد.پسره ی عوضی،میکشمت!دختره با مشت آروم زد به بازوی مایک

دختره:خیلی بدی مایک!چرا بهم دروغ گفتی؟

مایک:خب...آخه...

منم دیدم اینجوری نمیشه.طفلی داداشم باز مظلوم شده.با اینکه دل خوشی ازش ندارم ولی...

من:عزیز دلم اشتباه برداشت نکن.مایک فقط میخواست خودشو جلوی تو خوب نشون بده

دختره:ولی به هرحال نباید بهم دروغ میگفت

مایک:ببخشید

من:بفرما!معذرت خواهی هم که کرد.حالا آشتی میکنی؟

دختره یکم فکر کرد.بعد دست مایک رو گرفت و با یه لبخند مهربون نگاش کرد.هیچی دیگه!منم رگ غیرتم باد کرد!خواستم جو رو عوض کنم!

من:راستی اسم تو چیه؟

دختره:اوه ببخشید!من آنجلا فرانچسکو هستم.14 سالمه و یک سال پیش به اینجا منتقل شدم

من:واوووو پس توام یه نخبه ای!این عالیه

آنجلا:خیلی ممنون.شما هم باید معلم جدید،خانوم الیزابت ریکاردو باشید!

من:بله خودمم.انگار تو و مایک از قبل همدیگه رو میشناختید!

آنجلا:بله!ما یک ساله باهم دوستیم!

من:چی؟؟؟؟مایکل؟؟؟؟؟

مایکل:شرمنده!باید بهت میگفتم

هیچی نگفتم و فقط با اخم بهش خیره شدم.آخه این داداشه من دارم؟؟؟عه عه عه بیشعور یک ساله دوست دختر داره به من نگفته!آدمت میکنم مایک!

خلاصه بعد از پادرمیونی آنجلا یکم آروم شدم.بعد باهم ناهار خوردیم.مایک و آنجلا به کلاسشون رفتن.منم قاعدتا باید میرفتم دیگه!داشتم توی راهرو راه میرفتم و به تابلو های رو دیوار نگاه میکردم که دیدم خانوم مدیر داره میاد سمتم.تا نزدیک بشه قیافشو براتون آنالیز میکنم.چشم های سبز و خوشگل و موهای بلوند که روی شونه هاش ریخته.یه مانتوی جذب خاکستری و یه دامن کوتاه همرنگش پوشیده که خعلی شیکش کرده.نسبتا لاغره و چهرش یکم شکسته هستش.هرچی باشه 51 سالشه دیگه!ازش خوشم میاد.خانوم خوب و مهربونیه.آهان راستی اسمشم کاترین ـه

من:با من کاری داشتین؟

مدیر:بله.جناب کلونی اومدن پیش من تا درخواست شما رو به من اطلاع بدن

من:بله.من میخوام که بادیگاردم عوض بشه

مدیر:اما متاسفانه همچین چیزی مقدور نیست

من:آخه چرا؟؟

مدیر:افرادی که برای حفاظت انتخاب میشن قابل تعویض نیستن

من:ای بابا.چه بد

مدیر:متاسفم.کاری از دست من برنمیاد

من:ممنون که تلاشتونو کردین

مدیر:خواهش میکنم

و بعد رفت.ای داااااد ای هواااااار!لیزا چرا تو انقد بیچاره ایییییی؟؟؟؟هیچی دیگه!من موندم و سالار جدیت!مِستر نون خشک!بدبخت شدم رفــــــت!از عصبانیت پاهامو رو زمین می کوبوندم.از جدیت زیاد متنفر بودم.شنیدین میگن از هرچی بدت بیاد سرت میاد؟شده حکایت من!این یعنی ته بدبختی!تقریبا به کلاسم رسیده بودم که یهو نمیدونم چی شد پام لیز خورد!نزدیک بود پخش زمین بشم که یکی از پشت منو گرفت!فک کنم افتادم تو بغل یارو!اوه اوه یعنی کیه؟؟سرمو بلند کردم که ..... یا خالق کرفس!!اینکه نون خشکه!!


ادامه دارد...

امیدوارم لذت برده باشید

بعدی با 5 نظر :)