جیسون:حواست کجاست؟

هیچی نگفتم.عین این اسکلا فقط بهش خیره شده بودم!

جیسون:جات راحته؟!

اوه اوه اوه!سریع از بغلش اومدم بیرون!ای خاک بر سرت لیزا!دو ساعته تو بغل پسر مردمه عین خیالشم نیست!یکم حیا یکم شرم!

جیسون:وسط راهرو چیکار میکنی؟

من:هیچی...داشتم میرفتم کلاسم

جیسون:یکم حواستو جمع کن...شاید دفعه ی بعد من اینجا نباشم

بعدم بدون هیچ حرف دیگه ای رفت.عین خیالشم نبود!یکی ندونه انگار روزی چندبار با دخترا........هیععععععع خاک عالم!این حرفا چیه لیزا؟!برو تو کلاست تا آبروی جوون مردمو نبردی!

خنده ی ریزی کردمو رفتم تو کلاسم

_برپا

من:بشینید بچه ها

چارلی:خانوم اجازه؟

من:بگو

چارلی:اون آقا کی بود؟

من:کدوم آقا؟

چارلی با نیش باز:همونی که تو راهرو بغلش کرده بودین!

جانم؟؟؟؟؟این از کجا دیده؟؟؟؟؟با این حرفش خجالت کشیدم.ولی سعی کردم شل نباشم

من:ایشون بادیگارد من هستن.بعدشم من بغلش نکردم.اون فقط یه اتفاق بود

چارلی:خانوم؟

من:چیه؟؟

چارلی:ناراحت...شدین؟

من:یکم

چارلی:متاسفم

بعد سرشو انداخت پایین.الهی!چه مظلوم شده!

با لبخند گفتم:عیب نداره عزیزم!بشین

چارلی نشست.منم درسمو شروع کردم...


مایکل:لیزا!...لیزا!
برگشتم سمت مایک که داشت میدویید سمتم
من:چیشده؟
مایکل:میگم...میشه امروز یکم دیرتر بیام خونه؟
من:واسه چی؟
مایکل:اممممممم...
یهو آنجلا از پشت سر مایک اومد پیشمون.مایک با چشم بهش اشاره کرد که به من قضیه رو بفهمونه.یعنی میخوام سر به تنش نباشه!چقد پرروعه این بشر!
من:خیلی خب...میتونید برید!
مایکل:مرسی آبجی!
بعد بغلم کرد.هرچی میکشم از این دل مهربونمه!آنجلا و مایک دست تو دست هم رفتن.پوفففففف حالا من تنهایی چه کنم؟
جیسون:اینجا چیکار میکنی؟
با جیغ برگشتم سمتش!
من:سکته کردم!چرا عین جن یهو ظاهر میشی؟!
جیسون:جواب سوالمو بده
من:به تو چه؟بادیگاردمی مامانم که نیستی!
چیزی نگفت.پسره ی پر توقع!هی هی وایسا!چطوره شامو با این نون خشک برم بیرون؟!شاید یکم حوصله سر بر باشه.ولی از تنهایی بهتره
من:هوی مستر جیسون!
جیسون:چیه؟
من:چیه نه بله
جیسون:کارتو بگو
من:امشب بامن میای بریم شام بخوریم
جیسون:من دیگه چرا بیام؟؟
من:همین که گفتم!مگه تو بادیگارد من نیستی؟
جیسون:پوففففففففف مگه داداشت باهات نیست؟!
من:نوچ!ایشون رفته پی خوشگذرونیش!
جیسون:اون رفته من باید جورشو بکشم؟
من:یس!برو ماشینتو روشن کن تا من بیام
جیسون:چرا با ماشین من؟
من:ای باباااااا چقد سین جیم میکنی!د برو دیگه!
جیسون:پوفففففففف!
بعدم روشو برگردوند و رفت.اوففففففف حالا انگار گفتم کوه بکنه!از خداتم باشه میخوای شام با من بیای بیرون!
داخل پارکینگ شدم.او مای گاد!چه ماشین لوکسی داره!یه مرسدس بنز نقره ای اسپورت اومد رو به روم واستاد!
جیسون:بیا بالا
منم عین این بچه دوساله ها باذوق رفتم صندلی جلو نشستم!
من:بریم!
یه نگا به جیسون کردم.دیدم مثل ماست داره منو نگا میکنه!
من:شلیل جون برو!
جیسون:عجب رویی داری!آخه کی تو رو معلم کرد؟
من:همونی که تو رو بادیگارد کرد!د برو دیگه!وایساده منو نیگا میکنه
جیسون گوشه چشمی نازک کرد و از پارکینگ اومدیم بیرون.چشمامو بستمو باز کردم که دیدم با سرعت نور درحال حرکتیم!جوووووووون منم که عشق سرعت!...

ادامه دارد...
برای بعدی بازم 5 نظر :)