هوا بارانی بود و من به سرعت به خانه آمدم

سر تا پایم خیس شده بود

پدرم گفت:چرا در باران بیرون رفتی؟؟

برادرم گفت:چرا لباس گرم نپوشیدی؟؟

خواهرم گفت:چرا چترت را نبردی؟؟

مادرم با پتویی از اتاق بیرون آمد و آن را دورم کشید

سرزنش نکرد

فقط گفت:

"باران احمق..."

پی نوشت:این هفته خعلی خوب بود ^^

نظم نوشت:در دیاری که در او نیست کسی یار کسی

کاش یا رب که نیوفتد به کسی کار کسی(شهریار)

دیوانه نوشت:یکی از فانتزیام اینه که

یه روز برم سر فریزر ببینم مرغ و ماهی دارن کشتی میگیرن که کدوم خوشمزه تره!

همینطوری نوشت:باید بچه زرنگ تهرون باشی تا بفهمی دوستی اسد پنبه چقدر می ارزه :)