نتیجه تصویری برای مادر و دختر
جلوی آینه بودم...داشتم موهای فرَمو اینور و اونور میکردم و با نگینای لباسم ور می رفتم...خیلی خوشحال بودم...اون روز قرار بود بهترین روز زندگیم باشه...یه بار دیگه توی آینه نگاه کردم که دیدم پشت سرم وایساده...برگشتم و محکم بغلش کردم...اونم خنده ی ریزی کرد و بغلم کرد...از بغلش اومدم بیرون...
پرسیدم:خوشگل شدم؟...لبخند زد و گفت:مثل ماه شدی
لبخند شیرینی زدم و چال گونه هام معلوم شد...به چشمام خیره شده بود و سرم رو آروم نوازش میکرد...دوباره خودمو توی بغلش جا دادم و صدای خندش رو شنیدم...بوسه ی آرومی روی موهام زد که دلم کارخونه ی قند شد...یه لحظه صدایی شنیدم...صدای یه گریه ی آروم...سریع از بغلش اومدم بیرون و بهش نگاه کردم...
گفتم:عه چرا گریه میکنی؟
تلخندی به لباش نشست...بعد از چند ثانیه گفت:دلم واسه چشمات تنگ میشه...
یه قطره اشک از چشمش چکید که بغضم گرفت...
دستش رو روی قلبم گذاشتم و گفتم:منم دلم خیلی برات تنگ میشه...برای خنده هات... حرفات...صورت ماهت...صدای قشنگت...ولی ناراحت نباش...هرجای دنیا هم که باشم...بازم میام تا منو ببینی...تا ببینمت...اصن مگه میتونم از تو دل بکنم؟...
گریه نکن...مادر که روز عروسی دخترش گریه نمیکنه...
حس کردم داره لبخند میزنه...دلم آروم شد...


خیالبافی های یک فاطمه :)