یک مدیر داریم دربان نام مگو چیست یک مدیر داریم دربان نام :/

آخ که چقدر ازش بدم اومد امروز!

یکی نیس بگه درسته شهرک نظامیه!ولی دلیل نمیشه شما جوگیر شی مدرسه رو بکنی پادگان!عه عه عه عه صبح اومدم مدرسه میبینم بچه ها بیرون وایسادن یه سریام توی اتاقک نگهبانی ان تا گرم شن!

از مبینا و ریحانه پرسیدم:چیشده؟

میگن:در مدرسه رو باز نمیکنن نمیزارن بریم تو!

-اونوقت چرا؟؟

-چمیدونم!

خلاصه یکم اونجا موندیم و دورهم غر زدیم که باقری اومد!لازم به ذکره باقری که فکر کنم دبیرستانی باشه،یه دختر باحال و وظیفه شناس و یه مقدار عصبی و صد البته محبوبه!تازه عضو شورا هم هست.هیچی دیگه باقری اومد

پرسید:شما بیرون چیکار میکنین؟؟

گفتیم:در مدرسه رو باز نمیکنن بریم تو

باقری گفت:غلط کردن!

بعد خیلی شاکی چادرشو درآورد و بهار اومد پیشش.بهارم همکلاسی باقریه و اونم محبوبه و اونم عضو شوراس!باهم دوست هم هستن.خلاصه ما اومدیم این باقری رو بگیریم نره شر درست کنه مگه وایمیستاد؟نه! میگفتیم تو شورایی میگفت با این وضع استعفا میدم!هیچی دیگه رفت جلو در مدرسه و سرایدار درو باز کرد.اینا باهم حرف می زدن و ما نیگا میکردیم.طفلک سرایداره (مرد بود) تقصیری نداشت

هی میگفت:به من دستور دادن.من میتونم اجرا نکنم؟اصن بفرما(درو باز کرد)بفرمایید داخل.شما میاین و خانوم دربان اول صبحی با من دعوا میکنه!میگه مگه ما دیروز باهم جلسه نذاشتیم،قرار نشد کسی از بچه ها نیاد داخل؟

و حرفای دیگه.یعنی همونجا زیرلب گفتم:ای تو روحت دربان!

باقری که دید حرفای سرایدار منطقیه چیزی نگفت و برگشتیم

من:یعنی فقط دلم میخواد یه عطسه کنم!جد و آباد این دروازه بانو میارم جلو چشاش!

ریحانه و مبینا از کلمه ی دروازه بان زدن زیر خنده!والا دیگه :/ اگه به بابام بگم از راه حرف و اگه به مامانم بگم از راه دعوا وارد عمل میشن.در هرصورت نابودن =)

خلاصه ما موندیم توی اون هوا که پنگوئن نمیتونست تحمل کنه و بعد از اینکه کل مدرسه اومدن و همگی غر زدیم و اینایی که داخل توی هوای گرم و کنار شوفاژ بودن رو فحش دادیم،زنگو زدن که برین سر صف باهاتون حرف داریم!

رفتیم سر صف و دربان و بقیه اومدن بیرون.دربان میکروفونو گرفت دستش هی حرف زد،هی غر زد،هی شکایت کرد،مام فقط گوش میدادیم

اندکی از حرفاش:من اصلا دلم نمیخواست اینکارو بکنم و شما رو بیرون نگه دارم ولی مجبور شدم.این چه کاری بود دیروز کردین شما؟این چه مسخره بازی ای بود؟(حالا ما هفتمیا مونده بودیم خدایا چیکار کردیم :|).....ما واسه ی تنبیهتون شما رو بیرون نگه داشتیم.تا زمانی که قوانین مدرسه رعایت نشه همیشه بیرون میمونید......از این به بعد هیچکس حق نداره جزوه و کیف ببره بالا.همتون کیفاتونو بزارین این گوشه.الانم با صف برید داخل تا چادر و هِد و ناخناتون چک بشه

منم همه چیم اوکی بود جز هد!هیچوقت تو زندگیم هد نزدم.چون هم بهم نمیاد و هم همیشه موهام توعه.اینو فکر کنم مرحوم بو علی هم بدونه دیگه :دی

مجبور شدم با سری افکنده و نامحسوس از کنار خانوم دربان رد بشم که خداروشکر موفقیت آمیز بود!رفتیم سر کلاس و بازهم حرف و غر غر و ناسزا به مدیر(که البته در سومی من کاره ای نبودم!)تا اینکه یکی از دبیرا اومد و امتحان و اینا

بعد از مدرسه هم وقتی مثل همیشه با دوتا از دوستام(لیلا و فاطمه)جلوی در مدرسه بودیم و حرف میزدیم،یکی از بچه ها که اسمش کیمیا بود اومد پیشمون.تو اون لحظه حکم منبع اطلاع رسانی رو داشت :|

با اولین پیامی که داد ما فهمیدیم منظور دربان از (این چه کاری بوددیروز کردین؟) چیست:

کیمیا:میگم بچه ها میدونین چرا نذاشتن بریم تو؟

فاطمه:نه والا اگه میدونی بگو

کیمیا:انگار بچه های هشتمی و نهمی که توی طبقه ی سوم امتحان میدن با خودشون کتاب و جزوه برده بودن تقلب نوشتن

من:خب به ما چه؟!ما که هفتمیم!

کیمیا:خب هممون توی یه مدرسه ایم.نمیشد ما رو بفرستن داخل اونا رو نگه دارن که!

لیلا:حرفش منطقیه

من:لیلا تو یکی حرف نزن که اعصابم خورده لهت میکنما!

لیلا:(نیشخند همراه خنده)

دومین خبری هم که داد خبر استعفای ناظممون خانوم خدابخش بود!راستش اخلاقش واقعا بد بود!یعنی همش داد میزد و اینا که خودتون بهتر میدونین.ولی انگار سر یه موضوع با دربان دعواش شد و استعفا داد.اونجا بود که فهمیدیم خدابخش با تمام اخلاق مزخرفش،طرف ما بوده.و خبر بد اینکه یه ناظم (سانسور) اومده به جاش که به گفته ی بچه ها دو من آرایش کرده بوده!

به قول مامان یکی از بچه ها:ناظمتون اینه شما دیگه چجوری میخواین بار بیاین؟!

و اینکه حسم میگه بدبخت شدیم :/

نتیجه ی اخلاقی:وقتی مدرستون به همچین وضعی دچار شد با سنگ وارد عمل شید!!