نتیجه تصویری برای ‪anime girl and father‬‏

نمره اش 20 شده بود.با ذوق می دویید تا پیش پدرش برود.رسید و رفت جلو.کنارش نشست.سریع سلام کرد و بعد ایستاد تا نفسش جا بیاید.بعد کمی سرفه کرد و دهانش باز شد:

- سلام بابایی!چطوری؟خوبی؟بابا بگو امروز چیشد!نمره ی کارنامم همش بیست شدش!خعلی ذوق داشتم که بهت بگم!

سرفه اش گرفت.صدای سرفه هایش در سکوت تکرار میشد

- بابایی امروز توی مدرسه یه دختره همش منو اذیت میکرد.هی به من میگفت مریض!سرفه ای!من اصلا ازش خوشم نمیاد!ولی بخاطر تو تحملش میکنم.قولِ قول!

باز هم سرفه کرد.اینبار کمی شدید تر

- بابا حال مامانم چطوره؟مراقبش باشیا!از طرف من ببوسش!بگو خعلی دوسش دارم!میگم بابایی...پس کی میتونم بیام پیشت؟

باز هم تکرار شد.دستش را جلوی دهانش گرفت و سرفه کرد.هوا سرد شده بود و او تنها بود

- بابایی...اونجا آب و هواش چطوره؟بهتون خوش میگذره؟هعی...ای کاش منم میومدم...فکر کنم بهتره از اسپری استفاده کنم

بعد دستش را داخل کیفش برد.ولی اسپری آسم آنجا نبود

-عه پس کوش؟فک کنم توی مدرسه جا گذاشتم.ولش کن!عیبی نداره!

سرفه ی دیگری کرد.اینبار نفس نفس هم میزد.جملاتش بریده بریده به زبان می آمد

-بابایی میتونی برام....یکم پول بفرستی؟....دیروز.....یه خانومه رو دیدم....خیلی فقیر......بود.تازه بچشم.....هم مریض بود هم......گرسنه.....میخوام براشون غذا......بخرم....

نفس هایش تند شده بود.چهره اش داشت قرمز میشد.ولی هنوز هم لبخند میزد

-بابایی....خیلی خوابم....میاد.....میخوام کنارت....بخوابم...

و بعد کیفش را گوشه ای گذاشت.پاهایش را دراز کرد و روی زمین دراز کشید.بعد خودش را به سمت راست برگرداند و دست کوچک و لرزانش را روی سنگ قبر پدرش قرار داد.هوا ناجوانمردانه سرد بود و صدای باد در قبرستان میپیچید.دخترک هنوز هم نفس نفس میزد.چشم هایش را بست

بعد از مدتی....به سوی پروردگارش پرواز کرد....و دیگر صدایی از او بلند نشد...

.

.

.

خیالبافی های فاطمه :)