سلام

امروز صبح ساعت 9 مادر جانمان از خواب ناز بیدارمان کرد و ندا داد که:فاطمه پاشو برو نون بگیر!

با صدایی از ته چاi برآمده گفتم:مامان بزار بخوابم.بابا امروز ساعت 6 بیدار شدم فرار از زندان ببینم یه ساعت بعدش اومدم خوابیدم

مادر تکانی دیگر داد و گفت:پاشو بابات میخواد صبونه بخوره بعد بره سرکار.برو نون بگیر.خودتم بشین باهامون صبونه بخور

با صدایی نزدیک به ناله گفتم:اییییی خداااااا مادرِ من شرایطو درک کن من خوابم میاددددددد

مادر گفت:عـــــه پاشو دیگه!!

و پتو را از رویمان کشید و ما نیز مجبور به بلند شدن گشتیم.مادر به نحوی خودجوش عینکمان را روی چشم هایمان قرار داد و ذکرِ "پاشو،پاشو" گرفت.سپس به بیرون از اتاق شتافت.بلافاصله خود را بر روی متکا پرتاب کردیم.اما امان از این حس مسئولیت!

با هزار دنگ و فنگ بلند شدیم،دست و رویی صفا دادیم،لباس پوشیدیم و به سوی نانوایی شهرک تاختیم

چند دقیقه بعد با صفی نه چندان بزرگ که به دو بخش آقا و بانو تقسیم گشته بود رو به رو شدیم.بر صف بانوان ایستادیم،نان را گرفته و راه خانه را در پیش گرفتیم.در این بین تصمیم بدان گرفتیم که کمی اندیشه کنیم.پس به کار هایی که تا کنون در خانه ی پدری به انجام رسانیدیم فکر کردیم:

1-ظرف شستن

2-دستمال کشیدن زمین

3-گردگیری کردن

4-خونه رو جمع کردن

خب تا بدین جا مشکلی نیست.این ها کار های دختران است

5-نون گرفتن

6-میوه گرفتن(نه همیشه!)

7-خرید خونه

شستمان خبردار شد که:یا فاطمه!چرا غافل نشسته ای؟!اینان که کار تو نیست!کار پسران است!!!

همان لحظه بود که بر پشت دستمان زدیم که ای دل غافل!خانواده نامحسوس کار خودشان را کردند!

قابل ذکر است احمد (برادر 24 ساله ی اینجانب) از صبح تا پاسی از شب به کلاس های مخصوص برای کنکور ارشد مشغول است و نمیتواند کار های خانه را مانند قبل انجام دهد.به این دلیل مشکلی در شناخت خویشتن برای ما پیش آمد.با این تفاسیر...

اینجانب هم اکنون دختر خانواده میباشم یا پسر خانواده؟ :/