خـــــدا

مسکینی را دیدم با کفش پاره،شکر میکرد خدا را

گفتم که کفش پاره که شکر کردن ندارد!

گفت:یکی شکر میکرد دیدم که پا ندارد...

پ.ن:

یه آهنگ،متن،کلیپ

یه چیز گریه دار و غمگین ایرانی یا خارجی پیشنهاد بدین

چیزی نشده

فقط دلم یه دل سیر گریه میخواد :)

  • ۸ پسندیدم
  • نظرات [ ۲۵ ]
    • ஜ miss fatemeh ஜ
    • چهارشنبه ۲۲ دی ۹۵

    عنوان باز گم و گور شد :/

    سلام

    خب اولین خبر اینه که هنوز زندم :/

    و اینکه از رفتنم نه پشیمونم نه راضی

    چون اصن عمدی نبوده :|

    کامپیوترمون پوکیده بود منم نتونستم بیام خا :|

    ولی دلم واسه وبلاگم تنگیده بود :)

    همچنین واسه شما عزیزان :)

    راستی الان با گوشی مامانم اومدم

    یه تغییراتی پیش اومده که لازم به ذکره

    از اونجایی که کامپیوتر بخاطر اینکه زیاد باهاش کار کردیم خراب شده

    من نمیتونم زیاد پاش بشینم

    البته این بخاطر ضعیف بودن چشمام هم هست

    خودم یه برنامه برای خودم ترتیب دادم

    قرار شد روزای زوج برم کتابخونه

    و روزای فرد با توجه به اینکه ساعت 6:30 از کلاس زبان میام

    از ساعت 7 الی 8:30 بشینم پای کامپیوتر

    برنامه ی سنگینیه...اونم برای منی که همه ی زندگیم کامپیوتره!!

    ولی بخاطر چشمام هم که شده باید باهاش کنار بیام

    حرف خاصی نیس

    فعلا خدانگهدار :)

    +دو روز نبودما!عنوان باز هوایی شد :/

  • ۹ پسندیدم
  • نظرات [ ۱۸ ]
    • ஜ miss fatemeh ஜ
    • سه شنبه ۲۱ دی ۹۵

    who am I ؟؟ :/

    سلام

    امروز صبح ساعت 9 مادر جانمان از خواب ناز بیدارمان کرد و ندا داد که:فاطمه پاشو برو نون بگیر!

    با صدایی از ته چاi برآمده گفتم:مامان بزار بخوابم.بابا امروز ساعت 6 بیدار شدم فرار از زندان ببینم یه ساعت بعدش اومدم خوابیدم

    مادر تکانی دیگر داد و گفت:پاشو بابات میخواد صبونه بخوره بعد بره سرکار.برو نون بگیر.خودتم بشین باهامون صبونه بخور

    با صدایی نزدیک به ناله گفتم:اییییی خداااااا مادرِ من شرایطو درک کن من خوابم میاددددددد

    مادر گفت:عـــــه پاشو دیگه!!

    و پتو را از رویمان کشید و ما نیز مجبور به بلند شدن گشتیم.مادر به نحوی خودجوش عینکمان را روی چشم هایمان قرار داد و ذکرِ "پاشو،پاشو" گرفت.سپس به بیرون از اتاق شتافت.بلافاصله خود را بر روی متکا پرتاب کردیم.اما امان از این حس مسئولیت!

    با هزار دنگ و فنگ بلند شدیم،دست و رویی صفا دادیم،لباس پوشیدیم و به سوی نانوایی شهرک تاختیم

    چند دقیقه بعد با صفی نه چندان بزرگ که به دو بخش آقا و بانو تقسیم گشته بود رو به رو شدیم.بر صف بانوان ایستادیم،نان را گرفته و راه خانه را در پیش گرفتیم.در این بین تصمیم بدان گرفتیم که کمی اندیشه کنیم.پس به کار هایی که تا کنون در خانه ی پدری به انجام رسانیدیم فکر کردیم:

    1-ظرف شستن

    2-دستمال کشیدن زمین

    3-گردگیری کردن

    4-خونه رو جمع کردن

    خب تا بدین جا مشکلی نیست.این ها کار های دختران است

    5-نون گرفتن

    6-میوه گرفتن(نه همیشه!)

    7-خرید خونه

    شستمان خبردار شد که:یا فاطمه!چرا غافل نشسته ای؟!اینان که کار تو نیست!کار پسران است!!!

    همان لحظه بود که بر پشت دستمان زدیم که ای دل غافل!خانواده نامحسوس کار خودشان را کردند!

    قابل ذکر است احمد (برادر 24 ساله ی اینجانب) از صبح تا پاسی از شب به کلاس های مخصوص برای کنکور ارشد مشغول است و نمیتواند کار های خانه را مانند قبل انجام دهد.به این دلیل مشکلی در شناخت خویشتن برای ما پیش آمد.با این تفاسیر...

    اینجانب هم اکنون دختر خانواده میباشم یا پسر خانواده؟ :/

  • ۵ پسندیدم
  • نظرات [ ۲۲ ]
    • ஜ miss fatemeh ஜ
    • پنجشنبه ۱۶ دی ۹۵

    بابایی!

    نتیجه تصویری برای ‪anime girl and father‬‏

    نمره اش 20 شده بود.با ذوق می دویید تا پیش پدرش برود.رسید و رفت جلو.کنارش نشست.سریع سلام کرد و بعد ایستاد تا نفسش جا بیاید.بعد کمی سرفه کرد و دهانش باز شد:

    - سلام بابایی!چطوری؟خوبی؟بابا بگو امروز چیشد!نمره ی کارنامم همش بیست شدش!خعلی ذوق داشتم که بهت بگم!

    سرفه اش گرفت.صدای سرفه هایش در سکوت تکرار میشد

    - بابایی امروز توی مدرسه یه دختره همش منو اذیت میکرد.هی به من میگفت مریض!سرفه ای!من اصلا ازش خوشم نمیاد!ولی بخاطر تو تحملش میکنم.قولِ قول!

    باز هم سرفه کرد.اینبار کمی شدید تر

    - بابا حال مامانم چطوره؟مراقبش باشیا!از طرف من ببوسش!بگو خعلی دوسش دارم!میگم بابایی...پس کی میتونم بیام پیشت؟

    باز هم تکرار شد.دستش را جلوی دهانش گرفت و سرفه کرد.هوا سرد شده بود و او تنها بود

    - بابایی...اونجا آب و هواش چطوره؟بهتون خوش میگذره؟هعی...ای کاش منم میومدم...فکر کنم بهتره از اسپری استفاده کنم

    بعد دستش را داخل کیفش برد.ولی اسپری آسم آنجا نبود

    -عه پس کوش؟فک کنم توی مدرسه جا گذاشتم.ولش کن!عیبی نداره!

    سرفه ی دیگری کرد.اینبار نفس نفس هم میزد.جملاتش بریده بریده به زبان می آمد

    -بابایی میتونی برام....یکم پول بفرستی؟....دیروز.....یه خانومه رو دیدم....خیلی فقیر......بود.تازه بچشم.....هم مریض بود هم......گرسنه.....میخوام براشون غذا......بخرم....

    نفس هایش تند شده بود.چهره اش داشت قرمز میشد.ولی هنوز هم لبخند میزد

    -بابایی....خیلی خوابم....میاد.....میخوام کنارت....بخوابم...

    و بعد کیفش را گوشه ای گذاشت.پاهایش را دراز کرد و روی زمین دراز کشید.بعد خودش را به سمت راست برگرداند و دست کوچک و لرزانش را روی سنگ قبر پدرش قرار داد.هوا ناجوانمردانه سرد بود و صدای باد در قبرستان میپیچید.دخترک هنوز هم نفس نفس میزد.چشم هایش را بست

    بعد از مدتی....به سوی پروردگارش پرواز کرد....و دیگر صدایی از او بلند نشد...

    .

    .

    .

    خیالبافی های فاطمه :)

  • ۷ پسندیدم
  • نظرات [ ۹ ]
    • ஜ miss fatemeh ஜ
    • چهارشنبه ۱۵ دی ۹۵

    تو را چه میشود فاطمه؟؟؟

    من:آقا بدبخـــــت شدم :(

    وجدان:چیشده مگه؟؟

    من:عربیمو گند زدممممم :"(

    وجدان:حقته!

    من:جان؟ :/

    وجدان:میگم حقته!میخواستی انقد بازیگوشی نکنی و بشینی عین بچه ی آدم درس بخونی :|

    من:خب به من چه؟تو که میدونی وقتی حوصله نداشته باشم هیچی تو مغزم نمیره!

    وجدان:یعنی کچل شدم از دست تو :/

    من:حالا عربیمو چه کنم؟ :((

    وجدان:عب نداره.بقیه ی امتحانات که خوبن؟

    من:بله سلام دارن خدممتون!

    وجدان:جدی گفتم :|

    من:بععععععله خوب دادم

    وجدان:خو پس این یدونه عب نداره :)

    من:آخه...قرار بود نمره ی کارنامم همش خوب باشه

    وجدان:مگه چقد گند زدی؟ 0_0

    من:نمیدونم ولی مطمعنم دوتا غلطه که باهم میشن 75 صدم

    وجدان:خب اگه بقیه رو درست نوشته باشی حله :)

    من:اصن لنگه نداری وجی ^^

    وجدان:وجی و درد!

    من:وجی؟

    وجدان:پوففففففف

    من:دوزت دارم :)

    وجدان:برو واسه امتحان بعدیت بخون :)

    من:باوشه :)

    تصویر مرتبط

    پ.ن:یه رمان طنز و هیجانی و تخیلی اگر میشناسید معرفی کنید بی زحمت :)

    پ.ن:ببینم انیمیشن فروزن رو دیدید؟همونی که توش یه دختر به اسم السا بود که قدرت یخ و برف داشت؟

    خب اگر دیدید پس میدونید که السا یه جا از انیمیشن آهنگ رهاش کن یا Let it go رو خوند و قصرش رو ساخت

    این همون آهنگه ولی یه پسر میخونه.با اصلش فرق میکنه ولی محشره

    به شدت عاشق این آهنگم :)

     

  • ۶ پسندیدم
  • نظرات [ ۲۷ ]
    • ஜ miss fatemeh ஜ
    • چهارشنبه ۱۵ دی ۹۵

    زندگی ها مجازی شدند...
    انسان ها دیگر آنتن نمی دهند...
    و چشمِ امیدمان
    به دکمه ری استارت خشک شد...