تمام!!!

سلام

اهم اهم...

تابستون اومددددددددددددددددددددددد!!!

جییییییییییییییییییییییغغغغغغغغغغغغغغغغغ!!!

آخیش راحت شدم :))))))

وجدان: باز...تو....جیغ زدیییییییییی؟؟؟؟ =________=

من: آع شرمنده 0_0

وجدان:بعدا به حسابت میرسم فعلا پستتو بزار =________=

من: چشم 0_0

خبببببببب خلاصه که تموم شد!

امتحان پَر!

مطالعات پَر!

علوم پَر!

معلما پَر!

مدرسه پَر پـَــــــــــــــر!!!

وارد تابستون شدیممممممم ^^

انیمه و کتاب و وبلاگ نویسی و کاراته و خوش گذرونیییییی!!!

بدون درس و مشق!!!

بهشت را از نزدیک لمس کنید *-*

جییییییییییییییییییییییییغغغغغغغغغغغغ!!!

پاشید بیاید تبریک بگید بهم :b

هاممممممممممممممممم :)))

پ.ن: به سفارش یه دوست عزیز،از همین تریبون وجود هرگونه نسبت با بیانی ها رو تکذیب میکنم :))

یکی میگه متین داداشته یکی میگه محمد پسرخالته یکی میگه فلان :|

  • ۳ پسندیدم
  • نظرات [ ۱۸ ]
    • ஜ miss fatemeh ஜ
    • شنبه ۲۰ خرداد ۹۶

    در راستای تهی گشتن

    درود!
    این پست را تنها به منظور خالی شدن بعد از یک ماه پست نگذاشتن میگذاریم
    نخواندید هم نخواندید.فرقی به حال هیچکداممان نمیکند :))

    1.
    به یاد دارید که گفتیم اردویی میرویم به مکانی "پارک بانوان" نام؟!
    خاطره ای شد به مولا :))
    از وجود تابلو های "خواهرم حجابت برادرم نگاهت" در متر به متر پارک که بگذریم،در آنجا چندی مرد هم بود!
    یکی نیست بگوید حیفه نان!!با این اوضاع به چه منظور نام این خراب شده را "پارک بانوان" نهاده ای؟؟ :|
    الله اعلم!
    نصف اردو را که در پی دوچرخه بودیم...باقی اش هم که گرم بود!
    با تمام این گند (!) شانسی ها،خاطره ای فراموش ناشدنی شد :)) ندانم چرا

    2.
    امتحانات ترم دوم نیز رو به پایان است!
    لازم به ذکر است بدانید،آنقدرها هم گند نزدم :))!
    از علوم که هیچ نگویم سنگین ترم!اما باقی را خوب دادم :))
    نه خداوکیلی خوب داده ام :))!
    نخند فرزند :|

    3.
    فردا نیز کماکان امتحان داریم اما خوشبختانه آخرینش است!
    زبان انگلیسی هم امتحان میخواهد؟! :))

    4.
    از غم دوری ز دوستان نگویم برایتان که دلم پر است!
    دلمان برای اسکل بازی ها و دیووانگی هایشان تنگ میگردد!
    ممکن است سال دگر در این مدرسه نباشیم و این نیز غم بزرگیست!
    اما از طرفی دیگر....تابستان نزدیک است :))
    از این رو....دوستان را گرچه سخت است!اما برای مدتی کنار مینهیم و به تابستانمان می رسیم :))
    باشد که رستگار شوند و شویم :))

    5.
    در شرف ماه میهمانی خدا نیز هستیم!
    و باز هم همان سوالی که هرسال بر زبان ها جاریست:
    "مگه مهمون حبیب خدا نیست؟!خدا به حبیبت گشنگی میدی؟!"
    اما با تمام این اوصاف بازهم روزه داریم و از این نعمت و صواب هایش بهره مندیم :))

    6.
    در این مدتی که درکنار بیان و بیانی ها نبودیم،با دوستان میهن بلاگ و آنوری ها جور گشتیم :))
    خندیدیم،گریه کردیم،هرچه بود خوب بود :))
    دوری از بیان آنقدرها هم بد نبود.البته بر نخورد به دوستان :))!

    7.
    آن موضوع هم حل شد!
    دیگر راحت شده ام :))

    8.
    انیمه ها دیدیم در این مدت مگو چیست انیمه ها دیدیم در این مدت!
    به غول برادرمان "چیز" انیمه را درآوردیم :| :))!
    البته همچنان ادامه دارد :))

    9.
    43 تا وبلاگ بیانی را رصد کرده و کامنت دادیم!!!
    ناموسا پدرمان درآمد!!!
    در 42مین وبلاگ،زندگی بر دیدگانمان تاریک شده بود!!!
    اما هرچه بود،گذشت :))!

    10.
    خواستیم رند شود اما نشد!
    این ده را خالی میگذاریم :))!
    شما هم نخوانیدش :))!


    من:هوفففففففففففف خالی شدم =_____=
    وجدان:قشنگ مشخصه خلاصه کردیا :|
    من:بهتر از این بلد نبودم تازه خیلی چیزا یادم نبود!
    وجدان:حالا یه عکس بزار پست تموم شه بریم سر درس و مشقت :|
    من:آخ تابستون بیاد من از دست این تذکرای تو راحت شم =____=

  • ۱ پسندیدم
  • نظرات [ ۵ ]
    • ஜ miss fatemeh ஜ
    • جمعه ۱۹ خرداد ۹۶

    آممممم....

    سلام!

    آممم...صبحتون دل انگیز!

    آممم...نماز روزه هاتون قبول!

    آممم...من برگشتم!

    آمممممممممممممممممممم.........

    عاه یکی بیاد منو بکشه واقعا نمیدونم چی بگم -.-

    هوف خب شرمنده :/

    شرمنده که نگران شدین... (به جانِ خودم اگه یه نفر نگران شده باشه :///)

    اومممممم -.-

    جیییییییییغغغغغغغ راستش دلم واسه اینجا تنگ شده بود ^^

    و خب.....پوففففف به یه گیوتین نیاز دارم -.-
    من برگشتم....خوش برگشتم -.-

    ایشاالله دیگه نمیرم -.-

    بحثم نکنین -.-

    فعلا -.-

    من: گند زدم نه؟ -.-

    وجدان: بسیار زیاد :|

    من: پوفففففف...

  • ۳ پسندیدم
  • نظرات [ ۱۲ ]
    • ஜ miss fatemeh ஜ
    • جمعه ۱۹ خرداد ۹۶

    عاشق این اردوهای یهویی ـشونم!

    سعلامممممم

    خب خب ازین دو موضوع میگذریم که امروز یه گند فجیح زدم + سوگل و لیلا باز داشتن دعوا میکردن -__-

    فردا قراره اردو ببرنمون پارک بانوان *-*

    واعـــــــــی!آی کَنت بیلیو *-*

    به مناسبت این روز فرخنده فردا امتحان دینی و عربی و ادبیات پــــــــــــر!!

    کلاس زبانم که می پیچونم ^^

    واعی آیم سو هپــــــــــــی ^^

    +

    لیلای بیشعورِ عوضیِ نفهم میگه من نمیام :|

    بخاطر دعوایی که با سوگل کرد :|

    شیطونه میگه بزنم بچسبن به آسفالت!!

    من اینارو آدم میکنم فردا عم با خودم میبرم اردو.بشیــــــــــن ببیــــــــــــن!!

    +

    بالاخره تونستم بهشون بگم :))

    ولی اصلا احساس سبکی نمیکنم...

    +

    لیلا و سوگل خیلی رو اعصابن.فقط امیدوارم فردا رو خراب نکنن :/

    +

    جیغ کلی گشتم یه لباس خوشگل و شیک پیدا کردم واسه اردو *-*

    جیغ دعا کنین اونچا سوتی ندم آبروم بره :|

    +

    هندزفری خواهشا :))!

     

  • ۲ پسندیدم
  • نظرات [ ۲۷ ]
    • ஜ miss fatemeh ஜ
    • شنبه ۱۶ ارديبهشت ۹۶

    عَکسُ العَمَلِ دُرُست دَر بَرخُورد با پِسَرا

    سلام :)

    یاد دو-سه سال پیش افتادم یهویی!

    همونجور یهویی گفتم یه سوالی هم بکنم بعدش!

    یه صبح خنک و معمولی بود.مثل همیشه داشتم میرفتم مدرسه.امتحان داشتم (خبر مرگش :|) واسه همین یه گاج گرفته بودم جلوی صورتم و میخوندم.خب کتابای گاج رو که میشناسین...یکمی قطورن دیگه!واسه همین فقط از زیر کتاب میتونستن جلوی پام رو ببینم

    همینطور رفتم رفتم که یهو خوردم به یه چیزی.از اونور هم صدای ناله کردن میومد ولی خیلی آروم

    کتابو آوردم پایین دیدم یه پسره درحالی که قفسه ی سینشو گرفته و خم شده،زیرلب آی آی میکنه!

    هیچی دیگه،منم مرده بودم از خجالت نمیدونستم چی بگم!فقط به زور و خیلی آروم گفتم:شرمنده...

    بعد کتابمو بغل کردم دوییدم!

    این حد از خجالت ممکنه عجیب باشه ولی خب اولین باری بود که یه همچین اتفاقی واسم میفته.طبیعتا استرس گرفتم دیگه!

    الان که به اون روز و عکس العملم فکر میکنم این شکلی میشم :|

    تا الان چندبار فکر کردم کار درست چی بوده توی اون لحظه.الانم از شما میخوام (با توجه به اینکه من 10 سالم بود) نظرتونو بگین:

    اگر جای من بودین و یه کتاب رو اتفاقی میزدین به قفسه ی سینه ی یه جنس مخالف،چه میکردین؟عایا؟


    پ.ن:دقت کردین من اکثرا سوالامو نصف شب میپرسم؟ :|

  • ۴ پسندیدم
  • نظرات [ ۲۲ ]
    • ஜ miss fatemeh ஜ
    • دوشنبه ۱۱ ارديبهشت ۹۶

    زندگی ها مجازی شدند...
    انسان ها دیگر آنتن نمی دهند...
    و چشمِ امیدمان
    به دکمه ری استارت خشک شد...