:| :(

سلام

بی مقدمه میگم:اصلا حال ندارم :/

میدونم چندوقته به وباتون نیومدم و نظر ندادم

آخه حسش نی :|

نمیدونم چرا ولی حوصله ی وبلاگ نویسی و وبلاگ خونی ندارم

نگران نیستم.چون هرچند وقت یه بار اینجوری میشم :/

فقط خواستم اعلام حضور کنم و بگم:زندم :|

اگه وبتون نیومدم دلخور نشین

فط وب چند نفر رفتم

اونا هم چون فکر میکردم شاید مطالبشون واسه سن من سرگرم کننده باشه

یا شایدم...چمیدونم :/

اینم یکی از هزاران سوالایی که جوابشون رو نمیدونم :/

دیگه حرف خاصی نیس

خدافظ تا وقتی حالم برگرده سر جاش!

نتیجه تصویری برای ‪Anime sleep on the table‬‏

  • ۴ پسندیدم
  • نظرات [ ۹ ]
    • ஜ miss fatemeh ஜ
    • جمعه ۱۰ دی ۹۵

    چرا...؟

    از خدا پرسیدم:

    چرا فاسدا خوشگل ترن؟!

    چرا آدمای الکلی و سیگاری باحال ترن؟!

    چرا با اونایی که دیگرانو مسخره میکنن بیشتر به آدم خوش میگذره؟!

    چرا اونایی که خیانت میکنن،تهمت میزنن،غیبت میکنن و دروغ میگن موفق ترن؟!

    چرا همیشه بدا بهترن؟!

    خدا گفت:

    پیش من یا پیش مردم...؟

    دیگه چیزی نگفتم...

  • ۵ پسندیدم
  • نظرات [ ۱۵ ]
    • ஜ miss fatemeh ஜ
    • چهارشنبه ۸ دی ۹۵

    روز خوبی بودش ^^

    خدا جونم ممنووووووووون ! خیلی خیلی ممنووووووووووووون !!

    شکرتــــــــــ

    خوشحالم :)

    از اینکه افکارم اشتباه بود :)

    از اینکه فهمیدم قضاوتم اشتباه بود :)

    الان نصف مشکلم حل شده

    فقط مونده اون نصفه ی دیگه که اگه اونم حل بشه دیگه هیچ نگرانی ای نخواهم داشت :)

    خدایا کمکم کن که این یکی هم حل بشه

    ممنونم ازت :)

    کلاس ما توی موسسه ی زبان جوریه که وقتی تایم ما تموم میشه نوبت کلاس پسرا میشه.چند وقت پیش که کلاسمون تموم شد میخواستیم بیایم بیرون.درو که باز کردیم پسرا پشت در بودن.اونام واینستادن ما بیایم بیرون اومدن تو!نمیدونم از عمد بوده یا نه.ولی دوتاشون که یکیشون تپل تر بود جلوی در وایساده بودن.مام نمیتونستیم بیایم بیرون!دوستامم هیچی نمیگفتن.آخرش من رفتم جلو گفتم:میشه بیای کنار؟!...اونم اومد کنار ما رفتیم.من که حرصم گرفته بود صبر کردم که آخرین نفر برم بیرون.بعد موقع رفتن که پسرا داخل بودن،برق رو خاموش کردم زدم بیرون!آی حال کردم آی حال کردم!دفعه ی بعدی هم با اینکه اینبار کاری نکرده بودن من بازم به دلیل وجود موجودی به نام کرم در بدن خود،برق رو خاموش کردم!دفعه ی سوم دیگه بیرون وایسادن تا تک تکمون بیایم بیرون بعد برن داخل!!!امروزم که بار چهارم بود باز بیرون درحالی که دستاشون رو جلوشون به هم گره کرده بودن عین سرباز وایسادن تا ما بریم بیرون!بعد من که اومدن از جلوشون رد شم همون پسر تپله گفت:بفرمایید خواهرا!...منم گفتم:مرسی...چقدر خندیدیم با رفیقام!راستش دلم واسشون سوخت!طفلیا =)

    نتیجه تصویری برای خنده

    تو زندگیم بهترین لحظه هام رو با دوستام بودم.همیش حرف میزنیم،میخندیم،درد و دل میکنیم،درس میخونیم و خل بازی درمیاریم!

    داشتن چندتا دوست دیوونه مثل خودت واقعا نعمت بزرگیه =)

    راستش اتفاق خاص دیگه ای نیوفتاد که براتون جالب باشه

    البت زندگی بنده پر از شادی و معمولا هیجانه

    ولی بیشترش برای خودمه =)

    فیلا ^^

  • ۶ پسندیدم
  • نظرات [ ۱۸ ]
    • ஜ miss fatemeh ஜ
    • سه شنبه ۷ دی ۹۵

    "دانشگاه اصلی"

    این داستان واقعیه….حتما بخونید

    در تاریخ ۲۰ مهرماه سال ۶۵ جوانی به نام امین ، نامه ای برای مجله ی زن روز می نویسد و داستان عجیب زندگی خود را بازگو می کند:
    نامه ی اول:
    پسری ۱۷ ساله هستم و در خانواده ای مرفه و ثروتمند زندگی می کنم. پدرو مادرم هر دو پزشک هستند و از صبح زود تا پاسی از شب را خارج از منزل سپری می کنند. انقدر مشغله ی کاری شان زیاد است که اصلا از خودشان نمی پرسند تنها فرزندشان ( من ) کجا هستم ؟ چکار می کنم ؟ با چه کسی رفت و امد دارم؟… تنها کاری که آنها برایم کردند این بود که برای رفع مشکل تنهایی ام در خانه ، دختر خاله ام ( که همسن خودم می باشد ) را به سرپرستی پذیرفتند ، تا تنهایی ام را پر کند. غافل از اینکه این آغاز مشکلات من بود. یکسال است که دختر خاله ام به خانه ی ما آمده و مدام با پوشیدن لباسهای نیمه برهنه و آرایش های هوس برانگیز و ترفندهای شیطانی ، از من تقاضای نامشروع  با خود را می کند. اما به لطف خدا من تا به حال اسیر این هوسبازیهایش نشده ام و بر خلاف پدر و مادرم که می دانم مثل دختر خاله ام اهل هوسبازی هستند ، دامن خود را به گناه آلوده نکرده ام.
    شما را به خدا کمکم کنید. چطور می توانم جواب حرفهای چرب و نرم دختر خاله ام را بدم؟ بارها او را نصیحت کرده ام ، اما گوشش بدهکار نیست. می دانم که اگر موضوع را با پدر و مادرم مطرح کنم ، انها نیز از دختر خاله ام حمایت می کنند. می دانم که زیبایی ام باعث می شود که دختر خاله ام اشتیاق  بیشتری به من پیدا کند. اگر موهای طلایی و چهره ی زیبا نداشتم شاید اینطور نمیشد.من نمی خواهم تسلیم شوم ، نمی خواهم گناه کنم. ای کاش زیبا نبودم ، ای کاش در خانواده ای فقیر زندگی می کردم و چهره ی زشتی داشتم تا چنین اتفاقی برایم نمی افتاد. کمکم کنید که او را هدایت کنم ، کمکم کنید به گناه نیفتم …
    با تشکر ، برادرتان امین ۲۰ مهرماه ۱۳۶۵ ساعت ۱۷:۳۰

    نامه ی دوم:
    امین در تاریخ ۱ دی ماه ۱۳۶۵ نامه ی دوم خود را به مجله ی زن روز ارسال می کند :
    مسئولین مجله زن روز ، سلام! مدتهاست که منتظر جواب شما هستم ، اما هنوز نامه ای از شما دریافت نکرده ام. قضیه ی جالبی برایم اتفاق افتاده که خدمتتان بازگو می کنم:
    حدود یک هفته بعد از اینکه برای شما نامه نوشتم و در مورد هوسبازی های دختر خاله ام توضیح دادم ، شبی در خواب مردی سبز پوش را دیدم که به من گفت: امین جان! وقت ان رسیده که به دانشگاه اصلی بروی ، وقت را تلف نکن… تعبیر خواب را از روحانی مسجدمان پرسیدم و گفتند: دانشگاه اصلی همان جبهه است. الان که دارم این نامه را برایتان می نویسم عازم جبهه هستم. شاید لایق شهادت گردم و تا آمدن جوابتان به سوی معبودم پر کشیده باشم ، برای همین آدرس مدیر دبیرستانمان را میدهم که اگر جواب نامه ام را فرستادید و من در این دنیا نبودم ، به شما خبر شهادتم را بدهد. اگر هم که زنده بودم ، خودم جواب خواهم داد…
    خداحافظ و التماس دعا!
    برادرتان امین ۱ دی ماه ۱۳۶۵

    امین چهار روز بعد از نوشتن نامه ی دوم ، در عملیات کربلای چهار به شهادت رسید…

    نمی دونم چی بگم...
    فقط میگم خدایا! تو رو قرآنت ما رو مثل امین آزمایش نکن
    خدایا! اگه قراره مث امین آزمایش بشیم ، تو رو قرآنت بهمون معرفت یوسف پیامبر ع رو بده ، همونطور که به امین دادی
    خدایا امین توی کنکور دنیا قبول شد و رفت دانشگاه ، به مدرک شهادت هم رسید ، به جوونای امروزی هم مدرک عاقبت به خیری بده

    خدایا جوونامون دارن توی این دنیای کثیف غرق میشن ، دارن توی گل و لای دست و پا میزنن

    خدایا نجاتمون بده ! از این دنیای پر از هوس نجاتمون بده ...

  • ۶ پسندیدم
  • نظرات [ ۱۶ ]
    • ஜ miss fatemeh ஜ
    • سه شنبه ۷ دی ۹۵

    پیشنهاد :/

    من:هومممممم :/

    وجدان:چیشده باز؟

    من:باز؟؟؟

    وجدان:آخه تو هرروز یه چیزیت هس :/

    من:حوصلم پوکیده

    وجدان:مگه رمانیو که دو هفته متنظرش بودی نگرفتی؟

    من:چرا

    وجدان:پ برو بخونش دیگه

    من:داشتم میخوندم ولی دیگه حسش نی.یه ساعت دیگه باید برم زبان

    وجدان:من نفهمیدم.تو الان دلت چی میخواد؟ :/

    من:نمیدونم.میخوام با یکی حرف بزنم.هرکی باشه یا درمورد هرچی باشه مهم نیس

    وجدان:خب با من حرف بزن!

    من:آخه با وجدان خودِ آدم که حال نمیده

    وجدان:خب برو زنگ بزن به دوستت

    من:الان؟؟؟؟اصن چی بگم بهش؟؟؟؟

    وجدان:خب چمیدونم!کاری جز حرف زدن نمیخوای انجام بدی؟

    من:هوممممم.....؟

  • ۰ پسندیدم
  • نظرات [ ۱۵ ]
    • ஜ miss fatemeh ஜ
    • سه شنبه ۷ دی ۹۵

    زندگی ها مجازی شدند...
    انسان ها دیگر آنتن نمی دهند...
    و چشمِ امیدمان
    به دکمه ری استارت خشک شد...