*^* Merry Christmas *^*

کریسمستون مباااااااارک ^^

البت با 1 روز تاخیر

خو چیه؟!یادم نبود!

من خعلی کریسمس دوست دارم ^^

البته اشتباه نکنینا!

ما تو خونمون کریسمسو جشن نمیگیریم :|

مسیحی که نیستیم!

ولی درکل من بازم عاشق کریسمسم ^^

عاشق کادو باز کردناش ^^

درخت تزئین کردناش ^^

شوکولات و شیرینی خوردناش ^^

همچنین عاشق ینکه کل خانواده دور هم جمع میشن :)

اصن یه صفای عجیبی داره برام ^^

همیشه دلم میخواست یه بار کریسمس رو جشن بگیریم

ولی از وقتی فهمیدم مال مسیحیاس همه امیدام ناامید شد :|

ولی به هرحال باااااز هم مبارک ^^

کارت پستال کریسمس 2016

لذت در قلب کسانی که به معجزه ی کریسمس اعتقاد دارند بازتاب میکند

برای تو تمام صلح ، لذت و عشق این فصل رو آرزو میکنم

کارت پستال تبریک کریسمس

ای مریم ! خدا تو را به کلمه ای از خودش بشارت میدهد که نامش مسیح عیسی بن مریم است ،در حالی که در دنیا و آخرت آبرومند و از مقربان الهی است (سوره آل عمران، آیه 45 )

کریسمس

وقتی آرزومـــــو به بابانوئــــل گفتم…
اونم خندید
وقتی که فهمـــــید
آرزو کردمــــ یه بار دیگه بهمــــ نگــــاه کنی و بخندے…
مگر آرزوی کمی ستـــــــــ داشتن لبـــخـــند تو ؟

کارت پستال کریسمس 2016

گه یه شب بیدار شدی و دیدی یه مرد چاق و گنده داره تورو توی کیسش میزاره لطفا نگران نشو. چون من به بابا نوئل گفتم تورو برای کریسمس میخوام!

کارت پستال کریسمس 2016

شب‌ که‌ می‌شه‌ تو یه‌ خونه‌س‌ تن‌ِ اون‌ درخت‌ِ کاج‌…
روی‌ سرش‌ صدتا ستاره‌ می‌درخشن مث‌ِ تاج‌…
اما اون‌ مدتیِ که‌ مُرده‌ و بی‌خبره‌…
کی‌ واسه‌ زخم‌ِ تبر می‌شناسه‌ یه‌ راه‌ِ علاج‌…؟
بعدِ تعطیلی‌ِ عید درختو از یاد می‌برن‌…
پولک‌ و ستاره‌هاشو از رو شاخه‌ش‌ می‌کنن‌…
می‌ندازن‌ توی‌ خیابون‌ کاج‌ خشک‌ِ قصه‌ رو…
نگا کن‌! چهارتا ولگرد اونو آتیش‌ می‌زنن‌…!

کریسمس 2016

یشنهاد هدیه کریسمس:
برای دشمن خود:بخشش
برای رقیب:تحمل
برای دوستانت:قلبت
برای خودت:احترام

کارت پستال کریسمس 2016

دوستان یاد آوری می کنم …
کریسمس …
مال با کلاس ها نیست …
مال مسیحی هاست …!

  • ۶ پسندیدم
  • نظرات [ ۱۵ ]
    • ஜ miss fatemeh ஜ
    • يكشنبه ۵ دی ۹۵

    گریه نکن...

    نتیجه تصویری برای مادر و دختر
    جلوی آینه بودم...داشتم موهای فرَمو اینور و اونور میکردم و با نگینای لباسم ور می رفتم...خیلی خوشحال بودم...اون روز قرار بود بهترین روز زندگیم باشه...یه بار دیگه توی آینه نگاه کردم که دیدم پشت سرم وایساده...برگشتم و محکم بغلش کردم...اونم خنده ی ریزی کرد و بغلم کرد...از بغلش اومدم بیرون...
    پرسیدم:خوشگل شدم؟...لبخند زد و گفت:مثل ماه شدی
    لبخند شیرینی زدم و چال گونه هام معلوم شد...به چشمام خیره شده بود و سرم رو آروم نوازش میکرد...دوباره خودمو توی بغلش جا دادم و صدای خندش رو شنیدم...بوسه ی آرومی روی موهام زد که دلم کارخونه ی قند شد...یه لحظه صدایی شنیدم...صدای یه گریه ی آروم...سریع از بغلش اومدم بیرون و بهش نگاه کردم...
    گفتم:عه چرا گریه میکنی؟
    تلخندی به لباش نشست...بعد از چند ثانیه گفت:دلم واسه چشمات تنگ میشه...
    یه قطره اشک از چشمش چکید که بغضم گرفت...
    دستش رو روی قلبم گذاشتم و گفتم:منم دلم خیلی برات تنگ میشه...برای خنده هات... حرفات...صورت ماهت...صدای قشنگت...ولی ناراحت نباش...هرجای دنیا هم که باشم...بازم میام تا منو ببینی...تا ببینمت...اصن مگه میتونم از تو دل بکنم؟...
    گریه نکن...مادر که روز عروسی دخترش گریه نمیکنه...
    حس کردم داره لبخند میزنه...دلم آروم شد...


    خیالبافی های یک فاطمه :)
  • ۴ پسندیدم
  • نظرات [ ۱۱ ]
    • ஜ miss fatemeh ஜ
    • يكشنبه ۵ دی ۹۵

    همه جواب بدیناااااااا =)

    آقا هرچی بود ناراحت نمیشم =)

  • ۴ پسندیدم
  • نظرات [ ۱۰ ]
    • ஜ miss fatemeh ஜ
    • يكشنبه ۵ دی ۹۵

    نام:فاطمه-معروف به:بدشانس!!!

    عه عه عه!

    مگه میشه؟

    مگه میشـــــــــــــــــــه؟؟؟؟؟؟

    آدم چهارشنبه ی قبل از هفته ی امتحان ترم برنامه ی امتحاناتشو توی مدرسه جا بزاره!

    بعد طبق فرموده های دبیر ریاضیش فکر کنه که شنبه امتحان ریاضی داره!

    بعد شب جمعه ساعت 10 شک بکنه،

    زنگ بزنه رفیقش!

    رفیقشم بگه:نــــــه!فردا امتحان علوم داریم!

    بعد این بدبختِ بدشانس از ساعت 10 تا 2 بامداد

    بشینه 7 تا فصل که خط به خطش نکته ی مهم داره رو بخونه!

    نه یکی به من بگه مگه میشــــــــه؟؟؟؟!!!!

    بعد تازه تو مدرسه که به دوستاش بگه یا بگن خاک تو سرت!

    یا اونقدر تعجب کنن که قدرت تکلم نداشته باشن!

    خداییش از من بعید بود همچین اتفاقی!

    پ.ن:الان همه میان تو کامنتا میگن

    "بابا این که چیزی نیست!من همسن تو بودم فلان شد!"

    بدبختی ای دارم به قرآن :/

  • ۶ پسندیدم
  • نظرات [ ۲۳ ]
    • ஜ miss fatemeh ஜ
    • شنبه ۴ دی ۹۵

    فانتزی عجیب غریب میس فاطمه!

    سلام!

    آقا یکی از فانتزیام میدونین چیه؟!

    اینه که یه بار که مثل همیشه رفتم پای کامپیوتر،ببینم همه ی اونایی که دنبالشون میکنم پست گذاشتن!!!هیچی دیگه منم همه رو باهم باز کنم شروع کنم دیدنشون.بعد وقتی رسیدم به بلاگفان،ببینم ابواسفنج راجب یکی از پستای من پست گذاشته!!!منم ذوق مرگ بشم شروع کنم بالا پایین پریدن!بعد خیلی یهویی ببینم رو نوک برج میلادم و بیوفتم پایین!همینجوری که دارم داد و فریاد میکنم ببینم پرتقال با یه بستنی توپی(از اون زیزی گولویی هاش!)پرواز کنان اومده پیشم!منم ذوق کنم بستنی رو ازش بگیرم ببینم طعمش پرتقالیه!از اونجایی که بستنی پرتقالی دوست ندارم بندازمش بره پرتقال ناراحت بشه و یهو غیب شه.بعد از اون طرف ببینم آقا سید مهدی و آقا علیرضا و آقا محسن  درحالی که معلق هستن راجب یه موضوع بحثِ جدی میکنن.آقا محمد حسین هم داره توی دفترش راجب پلیس کمربند شعر می نویسه.اونور آقا مجتبی و متین دارن باهم داستان می نویسن.آجی نسیم هم داره توی یه دفتر قشنگ دلنوشته می نویسه.منم این بین دارم با لیمو ترش و آجی حدیث و آجی یسرا و الی جانِ یسرا عروسک بازی میکنم(:دی)یهو پرتقال از بالا سرمون بیاد و وسط بازی چندتا آب پرتقال بهمون تعارف کنه.منم با ذوق بگیرم و تا تهشو بخورم بعد یهو یه شاهزاده با اسب سفید(!!!)بیاد دست منو بگیره بزاره روی اسبش.منم بهم بربخوره یدونه بخوابونم تو گوشش!اسبه فرار کنه شاهزاده هه هم بیوفته بغل آقا محمدرضا.ایشونم یقه ی شاهزاده هه رو بگیره و ... بعد منم سرمو بیارم بالا ببینم آقا محمد داره خیلی حرفه ای از تمام این صحنه ها عکس میگیره و جودی هم داره بهش میگه از کجاها بگیره.بعد ببینم پریسا جون و آقا صابرشون اینا دارن باهم راجب اسم لوبیاشون حرف میزنن.بعدش سرمو بکنم اونور ببینم آقای دچار(اسم ایشونم نمیدونم :دی)و آقا مهران دارن رو هوا باهم قهوه میخورن و یهو قهوه میریزه روی آقا مهران و شهروند مریخی و تِد با حالت تهاجمی میان کمکش تا بهش دستمال برسونن(!)سرمو باز بچرخونم ببینم پوکرفیس با حالت پوکرفیس(!)به این صحنه ها نگاه میکنه و بهار هم داره زبان تمرین میکنه.بعد اون وسط که هرکی داره یه کاری میکنه تینا و رفیق خاموش با لبخند بیان پیشم.بگم:«چیشده؟»اونا به پشت سرم اشاره کنن.منم برگردم ببینم نیم متر با زمین فاصله دارم!!!یهو بوممممممم.....بخورم زمین و یدفعه از خواب بپرم ببینم مامان با یه لیوان آب بالا سرم نشسته هی داره میگه:«فاطمه بیدار شو!»

    دیوونه هم خودتونید :)

  • ۴ پسندیدم
  • نظرات [ ۱۵ ]
    • ஜ miss fatemeh ஜ
    • جمعه ۳ دی ۹۵
    هروقت تونستی...
    توی بدترین شرایط...
    وقتی داری از درون نابود میشی...
    لبخـــ:)ـــند بزنی...
    اونوقت ثابت میشه متولد اسفندی...!