به سلامتیشون

  • ۰ پسندیدم
  • نظرات [ ۶ ]
    • 💖 miss fatemeh 💖
    • يكشنبه ۱۸ مهر ۹۵

    لایک داری حکیم!

  • ۰ پسندیدم
  • نظرات [ ۴ ]
    • 💖 miss fatemeh 💖
    • يكشنبه ۱۸ مهر ۹۵

    .......

    من:هعــــــــی روزگار

    وجدان:چرا باز زانوی غم بغل گرفتی؟

    من:نظر ندالم :((((

    وجدان:ایششششش اینجوری حرف نزن بهت نمیاد!

    من:خیلی خب...نظر ندارممممممم

    وجدان:فرزند خنگم تازه یه هفتس وبتو باز کردیا!مطالب آنچنانی هم نزاشتی که بخوان نظر بدن!

    من:خب چیکار کنم؟مجبورم دیگه.محرمه منم نمیتونم مطلب طنز بزارم

    وجدان:پس باید تا بعد محرم صبر کنی

    من:عه نمیتونم خب!

    وجدان:با من جر و بحث نکن!به حرف وجدانت گوش بده حرفم نزن!

    من:وجی صداتو واسه من نبر بالا!

    وجدان:وجی و مرگ!

    کاربرا:اهههههه دعوا نکنییییید!

    من و وجدان:چشم 0__0

    وجدان:پاشو برو یه چند تا مطلب طنز بزار

    من:نمیتونم و نمیخوام!تو خیر سرت وجدان منی!

    وجدان:ااااااه اصن من چمیدونم!برو یه کاری بکن دیگه!

    من:باشه بابا رفتم

  • ۰ پسندیدم
  • نظرات [ ۸ ]
    • 💖 miss fatemeh 💖
    • يكشنبه ۱۸ مهر ۹۵

    محرم و مشکلات!

    سلام

    اومدم یکم از محرم و مشکلاتمون بگم!آخ آخ آخ صدای همه بلند شد!

    +آقا دقت کردین تو روزای معمولی...شیش صدتا سیرک و سینمای طنز و ازاینجور چیزای خنده دار ببرنت....عمرا خندت بگیره؟!یعنی به جان خودم ببرن صاف بزارنت جلو مهران مدیری دریغ از یه لبخند!حالا تو محرم چی؟!پیچ پیچی!هزار جور افکار خنده دار و فلان و بهمان میاد تو مخت!یعنی داری تو خیابون راه میری یکی دستشو میزاره رو شونت خندت میگیره!

    +حالا اون هیچی...فک کن وسط هیئت باشی!!!واااااای یعنی رسما شهیدی!اینقدررررررررر فکر خنده دار و مسخره میاد تو ذهنت که تا مرز منفجر شدن میری و برمیگردی!

    +حالا اونم هیچی.....دیگه گریه کردن تو هیئتو دیگه نگو!دریغ از یه قطره اشک!روزای معمولی یکی نیشگونت میگیره آه و نالت میره هوا....ولی تو هیئت هیچ عکس العملی نداری!البته این اتفاق بیشتر برا منه بدبخت افتاده....شما رو نمیدونم!

    +از دیگر مشکلات محرم...قضیه ی نذریه!!!اوه اوه اوه صدای همه در اومد!آروم باشید الان میگم!

    پارسال عاشورا بود.داشتم با عمه و آبجیم تو خیابون قدم میزدم.از یه کوچه که رد شدیم رسیدیم به یه وانت که داشت نذری میداد.من تصمیم گرفتم جوانمردی به خرج بدم،برم واسه هرسه تامون نذری بگیرم!عمم گفت نمیخواد.ولی مگه غیرت من اجازه میداد؟!خلاصه به تجربیات عمه ی عزیز توجهی نکردم و رفتم جلو.جمعیت از بیست تا هم بیشتر بود!نصف اون بیستا هم قابلمه دستشون بود!من سعی کردم از وسطشون رد بشم...نشد!از گوشه ها خواستم برم...نشد!گفتم دلو بزنم به دریا از زیرشون رد بشم...دیدم کار زشتیه آبروم میره!خلاصه اونم نشد.اومدم عقب......یه نگا به راست کردم....یه دختره هم سن من داشت از سر و کول جمعیت بالا میرفت دستشم یه قابلمه بود!....سمت چپو نگا کردم.....دیدم یه مرده داره خودشو جا میده که بره تو همزمان فحشم میده!......وسطو نگاه کردم.........اصن قابل توصیف نبود!یه نگا کلی انداختم....یه سر تاسف تکون دادم......برگشتم سمت عمه و آبجیم .......اونام با لبخند بهم نگاه میکردن!......منم بهشون لبخند زدم و سه نفری به راهمون ادامه دادیم!


  • ۰ پسندیدم
  • نظرات [ ۵ ]
    • 💖 miss fatemeh 💖
    • شنبه ۱۷ مهر ۹۵

    مهربان باش...

    مهربان باش...

    همچون کودکی...

    که با تمام کودکی اش...

    عاشقانه به پدرش می گوید...

    "به اندازه ی تمام سیگار های سوخته ات دوستت دارم پدر"

  • ۱ پسندیدم
  • نظرات [ ۴ ]
    • 💖 miss fatemeh 💖
    • شنبه ۱۷ مهر ۹۵

    پدر...

    پدر...
    کلمه ای که هیچگاه معنی آن را بدرستی ندانستیم...
    این نادانی...
    عمرمان را تباه کرد...
    سالیان درازی که...
    درکنارش بودیم و بی توجه...
    نزدیکش بودیم و بی تفکر...
    عصایش بودیم و بی تحکم...
    سالیان درازی که فکر میکردیم بر او برتری داریم...
    وقتی سکوتش را می دیدیم احساس قدرت میکردیم...
    غافل از اینکه دلیل سکوت پدر همین بود...
    سکوتی پر مهر که ما را برتر میکرد...
    پدر یعنی محبت بدون منت...
    یعنی بینای نابینا...
    یعنی کوه رنج و سکوت...
    این ها را بدانیم...
    شاید زمان زود گذشت و...
    دیگر فرصتی نماند...
    برای قدر دانستن...

  • ۱ پسندیدم
  • نظرات [ ۳ ]
    • 💖 miss fatemeh 💖
    • شنبه ۱۷ مهر ۹۵

    غنچه...

    غرور و خودستا بودن...

    از دسته ی اخلاق های ناپسند است...

    شاید ندانیم...

    ولی...

    گاهی آنقدر در غرور خود غرق میشویم...

    که از یاد می بریم...

    قبل از گل...غنچه ای ناشکفته بود...

  • ۰ پسندیدم
  • نظرات [ ۴ ]
    • 💖 miss fatemeh 💖
    • شنبه ۱۷ مهر ۹۵

    درس سخت!!!

    ای خدااااااااااااااا

    هفتم چقدر سختهههههههه

    جیییییییییییییغغغغغغغغ

    وجدان:خفه بابا کر شدم!

    من:ببخشید.آخه هم ناراحتم هم عصبانی.پوففففففففف هنوز اول ساله شیش صدتا امتحان می گیرن!

    وجدان:حالا باید سر این طفلیا خالی کنی؟

    من:خب نه....گفتم که ببخشید.بابا آخه خیلی ظلمه!هرروووووووز امتحان داریم!

    وجدان:خب سخته دیگه!تو که خیر سرت بچه زرنگ کلاسی!

    تق تق تق

    وجدان:چیکار میکنی؟؟

    من:میزنم به تخته یه وخ چشم نخورم

    وجدان:خل =|

    من:خودتی

    وجدان:تو نمیخواستی پست بزاری؟!

    من:وااااای حواسم نبود!!!اه همش تقصیر توعه!

    وجدان:عه به من چه؟!

    من:وجی بی مصرف!

    وجدان:مرگ و وجی!برو پستتو بزار!

    من:آخ آخ حواس نمی زاری واسه آدم که!من رفتم

    وجدان:پروویی هم حدی داره!

  • ۱ پسندیدم
  • نظرات [ ۵ ]
    • 💖 miss fatemeh 💖
    • شنبه ۱۷ مهر ۹۵

    وای از این روزگار...

    آمده تنها به حرم غرق خون

    برده دلم را به عزا رهنمون

    شیهه زند،هم نفسِ طبلِ غم

    از بدن خسته شکسته ستون

    پیک غم و شیون و اندوه شده

    نادیِ یک ماتم انبوه شده

    کی رسد این لحظه به امداد من؟

    بغض عزا در دل من کوه شده

    بی سـوار،بی قـرار

    آمده از قـتـلـگـاه

    ذوالجناح،خون نگار

    با غم و با اشــک و آه

    آمده اسب پدرم بی سوار          وای از این روزگار

  • ۰ پسندیدم
  • نظرات [ ۱۱ ]
    • 💖 miss fatemeh 💖
    • جمعه ۱۶ مهر ۹۵
    ღ لبخنـــ:)ــد بزن ღ
    ღ عاشـ❤ــق شو ღ
    ღ به دنیا اهمیت نده ღ
    ღ سرت رو بالا بگیر و فریاد بزن ღ
    ღ یه کلام ღ
    ღ خودت باش و لذت ببر ღ
    :)