اندر روزگار فاطمه :|

1-امروز امتحان انشا بود.من همیشه انشاهام قشنگه و اینو همه میدونن.ولی اینبار نمیدونم چرا از انشام راضی نبودم :( آخه لامصب موضوعاش خیلی چرت بود:محل زندگی ما-من ایران را دوست دارم زیرا...(که همیشه ی خدا توی امتحانات میاد :/)و یه موضوع دیگه که الان یادم نیس.من اولی رو انتخاب کردم و نوشتم.ولی هنو دلم رضا نیس :( محمده فک کنم :/

2-تو کلاس زبان تینا (همونی اون دفعه یه خاطره ازش گذاشتم) گفت دو*ت پ*ر یکی از دوستاش واسه سالگرد دوستیشون(:دی)نصف صورت دختره رو روی بدنش تتو کرده!!!.............دو دقیقه سکوت :|

3-پَریشب کیف پول مامانمو توی بی آر تی زدن!آقا چه فــــــــحشی میداد مامانم!شانس آوردیم کارت بانکیش توی کیفش نبود

4-یکی از ترس های زندگیم اینه که بابام فولدرمو ببینه!هیچ چیز بدی توش ندارم.همش راجب انیمیشن و انیمه هستش و نود و پنج درصدش فقط عکسه!ولی بازم دوست ندارم بابام ببینه.شاید چون دلم نمیخواد بخاطر اینکه چقدر به کارتون اهمیت میدم سرزنش بشم

5-الان گفتم نود و پنج درصد فولدرم عکسه.به اطلاعتون میرسونم اون 95 درصد چیزی حدود 600-700 تا عکسه!!

6-من همیشه از دیدن عشقی که بین دونفره لذت میبرم.ولی نمیدونم چرا دوست ندارم کسی بهم بگه عاشقتم؟!خودمم اگه عاشق بشم نمیتونم به طرف بگم.حالا دیگه نمیدونم بخاطر غروره یا خجالت!

7-من فقط یه بار عاشق یه پسر شدم که اونم از جهالت های دوران طفولیت بوده!بعد از اون دیگه فقط عاشق شخصیتای کارتونی شدم :)) که به نظرم کار بسیار بسیار درستیه و حالا حالاها جریان همینه :|

یکم پست طولانی ای بود میدونم :|

ولی حالا بخونین.ضرری نداره :)

مرسی که تا اینجا اومدین -_^

فعلا ^^

  • ۲ پسندیدم
  • نظرات [ ۲۱ ]
    • ஜ miss fatemeh ஜ
    • دوشنبه ۶ دی ۹۵

    پزشک

    من بیمار آن لحظه ایم...

    که دستانم را عاشقانه میگیری...

    اما سرنوشت...

    پزشکان خبره ای داشت...

  • ۶ پسندیدم
    • ஜ miss fatemeh ஜ
    • دوشنبه ۶ دی ۹۵

    *^* Merry Christmas *^*

    کریسمستون مباااااااارک ^^

    البت با 1 روز تاخیر

    خو چیه؟!یادم نبود!

    من خعلی کریسمس دوست دارم ^^

    البته اشتباه نکنینا!

    ما تو خونمون کریسمسو جشن نمیگیریم :|

    مسیحی که نیستیم!

    ولی درکل من بازم عاشق کریسمسم ^^

    عاشق کادو باز کردناش ^^

    درخت تزئین کردناش ^^

    شوکولات و شیرینی خوردناش ^^

    همچنین عاشق ینکه کل خانواده دور هم جمع میشن :)

    اصن یه صفای عجیبی داره برام ^^

    همیشه دلم میخواست یه بار کریسمس رو جشن بگیریم

    ولی از وقتی فهمیدم مال مسیحیاس همه امیدام ناامید شد :|

    ولی به هرحال باااااز هم مبارک ^^

    کارت پستال کریسمس 2016

    لذت در قلب کسانی که به معجزه ی کریسمس اعتقاد دارند بازتاب میکند

    برای تو تمام صلح ، لذت و عشق این فصل رو آرزو میکنم

    کارت پستال تبریک کریسمس

    ای مریم ! خدا تو را به کلمه ای از خودش بشارت میدهد که نامش مسیح عیسی بن مریم است ،در حالی که در دنیا و آخرت آبرومند و از مقربان الهی است (سوره آل عمران، آیه 45 )

    کریسمس

    وقتی آرزومـــــو به بابانوئــــل گفتم…
    اونم خندید
    وقتی که فهمـــــید
    آرزو کردمــــ یه بار دیگه بهمــــ نگــــاه کنی و بخندے…
    مگر آرزوی کمی ستـــــــــ داشتن لبـــخـــند تو ؟

    کارت پستال کریسمس 2016

    گه یه شب بیدار شدی و دیدی یه مرد چاق و گنده داره تورو توی کیسش میزاره لطفا نگران نشو. چون من به بابا نوئل گفتم تورو برای کریسمس میخوام!

    کارت پستال کریسمس 2016

    شب‌ که‌ می‌شه‌ تو یه‌ خونه‌س‌ تن‌ِ اون‌ درخت‌ِ کاج‌…
    روی‌ سرش‌ صدتا ستاره‌ می‌درخشن مث‌ِ تاج‌…
    اما اون‌ مدتیِ که‌ مُرده‌ و بی‌خبره‌…
    کی‌ واسه‌ زخم‌ِ تبر می‌شناسه‌ یه‌ راه‌ِ علاج‌…؟
    بعدِ تعطیلی‌ِ عید درختو از یاد می‌برن‌…
    پولک‌ و ستاره‌هاشو از رو شاخه‌ش‌ می‌کنن‌…
    می‌ندازن‌ توی‌ خیابون‌ کاج‌ خشک‌ِ قصه‌ رو…
    نگا کن‌! چهارتا ولگرد اونو آتیش‌ می‌زنن‌…!

    کریسمس 2016

    یشنهاد هدیه کریسمس:
    برای دشمن خود:بخشش
    برای رقیب:تحمل
    برای دوستانت:قلبت
    برای خودت:احترام

    کارت پستال کریسمس 2016

    دوستان یاد آوری می کنم …
    کریسمس …
    مال با کلاس ها نیست …
    مال مسیحی هاست …!

  • ۶ پسندیدم
  • نظرات [ ۱۵ ]
    • ஜ miss fatemeh ஜ
    • يكشنبه ۵ دی ۹۵

    گریه نکن...

    نتیجه تصویری برای مادر و دختر
    جلوی آینه بودم...داشتم موهای فرَمو اینور و اونور میکردم و با نگینای لباسم ور می رفتم...خیلی خوشحال بودم...اون روز قرار بود بهترین روز زندگیم باشه...یه بار دیگه توی آینه نگاه کردم که دیدم پشت سرم وایساده...برگشتم و محکم بغلش کردم...اونم خنده ی ریزی کرد و بغلم کرد...از بغلش اومدم بیرون...
    پرسیدم:خوشگل شدم؟...لبخند زد و گفت:مثل ماه شدی
    لبخند شیرینی زدم و چال گونه هام معلوم شد...به چشمام خیره شده بود و سرم رو آروم نوازش میکرد...دوباره خودمو توی بغلش جا دادم و صدای خندش رو شنیدم...بوسه ی آرومی روی موهام زد که دلم کارخونه ی قند شد...یه لحظه صدایی شنیدم...صدای یه گریه ی آروم...سریع از بغلش اومدم بیرون و بهش نگاه کردم...
    گفتم:عه چرا گریه میکنی؟
    تلخندی به لباش نشست...بعد از چند ثانیه گفت:دلم واسه چشمات تنگ میشه...
    یه قطره اشک از چشمش چکید که بغضم گرفت...
    دستش رو روی قلبم گذاشتم و گفتم:منم دلم خیلی برات تنگ میشه...برای خنده هات... حرفات...صورت ماهت...صدای قشنگت...ولی ناراحت نباش...هرجای دنیا هم که باشم...بازم میام تا منو ببینی...تا ببینمت...اصن مگه میتونم از تو دل بکنم؟...
    گریه نکن...مادر که روز عروسی دخترش گریه نمیکنه...
    حس کردم داره لبخند میزنه...دلم آروم شد...


    خیالبافی های یک فاطمه :)
  • ۴ پسندیدم
  • نظرات [ ۱۱ ]
    • ஜ miss fatemeh ஜ
    • يكشنبه ۵ دی ۹۵

    همه جواب بدیناااااااا =)

    آقا هرچی بود ناراحت نمیشم =)

  • ۴ پسندیدم
  • نظرات [ ۱۰ ]
    • ஜ miss fatemeh ஜ
    • يكشنبه ۵ دی ۹۵

    زندگی ها مجازی شدند...
    انسان ها دیگر آنتن نمی دهند...
    و چشمِ امیدمان
    به دکمه ری استارت خشک شد...