چرا...؟

از خدا پرسیدم:

چرا فاسدا خوشگل ترن؟!

چرا آدمای الکلی و سیگاری باحال ترن؟!

چرا با اونایی که دیگرانو مسخره میکنن بیشتر به آدم خوش میگذره؟!

چرا اونایی که خیانت میکنن،تهمت میزنن،غیبت میکنن و دروغ میگن موفق ترن؟!

چرا همیشه بدا بهترن؟!

خدا گفت:

پیش من یا پیش مردم...؟

دیگه چیزی نگفتم...

  • ۵ پسندیدم
  • نظرات [ ۱۵ ]
    • 💖 miss fatemeh 💖
    • چهارشنبه ۸ دی ۹۵

    روز خوبی بودش ^^

    خدا جونم ممنووووووووون ! خیلی خیلی ممنووووووووووووون !!

    شکرتــــــــــ

    خوشحالم :)

    از اینکه افکارم اشتباه بود :)

    از اینکه فهمیدم قضاوتم اشتباه بود :)

    الان نصف مشکلم حل شده

    فقط مونده اون نصفه ی دیگه که اگه اونم حل بشه دیگه هیچ نگرانی ای نخواهم داشت :)

    خدایا کمکم کن که این یکی هم حل بشه

    ممنونم ازت :)

    کلاس ما توی موسسه ی زبان جوریه که وقتی تایم ما تموم میشه نوبت کلاس پسرا میشه.چند وقت پیش که کلاسمون تموم شد میخواستیم بیایم بیرون.درو که باز کردیم پسرا پشت در بودن.اونام واینستادن ما بیایم بیرون اومدن تو!نمیدونم از عمد بوده یا نه.ولی دوتاشون که یکیشون تپل تر بود جلوی در وایساده بودن.مام نمیتونستیم بیایم بیرون!دوستامم هیچی نمیگفتن.آخرش من رفتم جلو گفتم:میشه بیای کنار؟!...اونم اومد کنار ما رفتیم.من که حرصم گرفته بود صبر کردم که آخرین نفر برم بیرون.بعد موقع رفتن که پسرا داخل بودن،برق رو خاموش کردم زدم بیرون!آی حال کردم آی حال کردم!دفعه ی بعدی هم با اینکه اینبار کاری نکرده بودن من بازم به دلیل وجود موجودی به نام کرم در بدن خود،برق رو خاموش کردم!دفعه ی سوم دیگه بیرون وایسادن تا تک تکمون بیایم بیرون بعد برن داخل!!!امروزم که بار چهارم بود باز بیرون درحالی که دستاشون رو جلوشون به هم گره کرده بودن عین سرباز وایسادن تا ما بریم بیرون!بعد من که اومدن از جلوشون رد شم همون پسر تپله گفت:بفرمایید خواهرا!...منم گفتم:مرسی...چقدر خندیدیم با رفیقام!راستش دلم واسشون سوخت!طفلیا =)

    نتیجه تصویری برای خنده

    تو زندگیم بهترین لحظه هام رو با دوستام بودم.همیش حرف میزنیم،میخندیم،درد و دل میکنیم،درس میخونیم و خل بازی درمیاریم!

    داشتن چندتا دوست دیوونه مثل خودت واقعا نعمت بزرگیه =)

    راستش اتفاق خاص دیگه ای نیوفتاد که براتون جالب باشه

    البت زندگی بنده پر از شادی و معمولا هیجانه

    ولی بیشترش برای خودمه =)

    فیلا ^^

  • ۶ پسندیدم
  • نظرات [ ۱۸ ]
    • 💖 miss fatemeh 💖
    • سه شنبه ۷ دی ۹۵

    "دانشگاه اصلی"

    این داستان واقعیه….حتما بخونید

    در تاریخ ۲۰ مهرماه سال ۶۵ جوانی به نام امین ، نامه ای برای مجله ی زن روز می نویسد و داستان عجیب زندگی خود را بازگو می کند:
    نامه ی اول:
    پسری ۱۷ ساله هستم و در خانواده ای مرفه و ثروتمند زندگی می کنم. پدرو مادرم هر دو پزشک هستند و از صبح زود تا پاسی از شب را خارج از منزل سپری می کنند. انقدر مشغله ی کاری شان زیاد است که اصلا از خودشان نمی پرسند تنها فرزندشان ( من ) کجا هستم ؟ چکار می کنم ؟ با چه کسی رفت و امد دارم؟… تنها کاری که آنها برایم کردند این بود که برای رفع مشکل تنهایی ام در خانه ، دختر خاله ام ( که همسن خودم می باشد ) را به سرپرستی پذیرفتند ، تا تنهایی ام را پر کند. غافل از اینکه این آغاز مشکلات من بود. یکسال است که دختر خاله ام به خانه ی ما آمده و مدام با پوشیدن لباسهای نیمه برهنه و آرایش های هوس برانگیز و ترفندهای شیطانی ، از من تقاضای نامشروع  با خود را می کند. اما به لطف خدا من تا به حال اسیر این هوسبازیهایش نشده ام و بر خلاف پدر و مادرم که می دانم مثل دختر خاله ام اهل هوسبازی هستند ، دامن خود را به گناه آلوده نکرده ام.
    شما را به خدا کمکم کنید. چطور می توانم جواب حرفهای چرب و نرم دختر خاله ام را بدم؟ بارها او را نصیحت کرده ام ، اما گوشش بدهکار نیست. می دانم که اگر موضوع را با پدر و مادرم مطرح کنم ، انها نیز از دختر خاله ام حمایت می کنند. می دانم که زیبایی ام باعث می شود که دختر خاله ام اشتیاق  بیشتری به من پیدا کند. اگر موهای طلایی و چهره ی زیبا نداشتم شاید اینطور نمیشد.من نمی خواهم تسلیم شوم ، نمی خواهم گناه کنم. ای کاش زیبا نبودم ، ای کاش در خانواده ای فقیر زندگی می کردم و چهره ی زشتی داشتم تا چنین اتفاقی برایم نمی افتاد. کمکم کنید که او را هدایت کنم ، کمکم کنید به گناه نیفتم …
    با تشکر ، برادرتان امین ۲۰ مهرماه ۱۳۶۵ ساعت ۱۷:۳۰

    نامه ی دوم:
    امین در تاریخ ۱ دی ماه ۱۳۶۵ نامه ی دوم خود را به مجله ی زن روز ارسال می کند :
    مسئولین مجله زن روز ، سلام! مدتهاست که منتظر جواب شما هستم ، اما هنوز نامه ای از شما دریافت نکرده ام. قضیه ی جالبی برایم اتفاق افتاده که خدمتتان بازگو می کنم:
    حدود یک هفته بعد از اینکه برای شما نامه نوشتم و در مورد هوسبازی های دختر خاله ام توضیح دادم ، شبی در خواب مردی سبز پوش را دیدم که به من گفت: امین جان! وقت ان رسیده که به دانشگاه اصلی بروی ، وقت را تلف نکن… تعبیر خواب را از روحانی مسجدمان پرسیدم و گفتند: دانشگاه اصلی همان جبهه است. الان که دارم این نامه را برایتان می نویسم عازم جبهه هستم. شاید لایق شهادت گردم و تا آمدن جوابتان به سوی معبودم پر کشیده باشم ، برای همین آدرس مدیر دبیرستانمان را میدهم که اگر جواب نامه ام را فرستادید و من در این دنیا نبودم ، به شما خبر شهادتم را بدهد. اگر هم که زنده بودم ، خودم جواب خواهم داد…
    خداحافظ و التماس دعا!
    برادرتان امین ۱ دی ماه ۱۳۶۵

    امین چهار روز بعد از نوشتن نامه ی دوم ، در عملیات کربلای چهار به شهادت رسید…

    نمی دونم چی بگم...
    فقط میگم خدایا! تو رو قرآنت ما رو مثل امین آزمایش نکن
    خدایا! اگه قراره مث امین آزمایش بشیم ، تو رو قرآنت بهمون معرفت یوسف پیامبر ع رو بده ، همونطور که به امین دادی
    خدایا امین توی کنکور دنیا قبول شد و رفت دانشگاه ، به مدرک شهادت هم رسید ، به جوونای امروزی هم مدرک عاقبت به خیری بده

    خدایا جوونامون دارن توی این دنیای کثیف غرق میشن ، دارن توی گل و لای دست و پا میزنن

    خدایا نجاتمون بده ! از این دنیای پر از هوس نجاتمون بده ...

  • ۶ پسندیدم
  • نظرات [ ۱۶ ]
    • 💖 miss fatemeh 💖
    • سه شنبه ۷ دی ۹۵

    پیشنهاد :/

    من:هومممممم :/

    وجدان:چیشده باز؟

    من:باز؟؟؟

    وجدان:آخه تو هرروز یه چیزیت هس :/

    من:حوصلم پوکیده

    وجدان:مگه رمانیو که دو هفته متنظرش بودی نگرفتی؟

    من:چرا

    وجدان:پ برو بخونش دیگه

    من:داشتم میخوندم ولی دیگه حسش نی.یه ساعت دیگه باید برم زبان

    وجدان:من نفهمیدم.تو الان دلت چی میخواد؟ :/

    من:نمیدونم.میخوام با یکی حرف بزنم.هرکی باشه یا درمورد هرچی باشه مهم نیس

    وجدان:خب با من حرف بزن!

    من:آخه با وجدان خودِ آدم که حال نمیده

    وجدان:خب برو زنگ بزن به دوستت

    من:الان؟؟؟؟اصن چی بگم بهش؟؟؟؟

    وجدان:خب چمیدونم!کاری جز حرف زدن نمیخوای انجام بدی؟

    من:هوممممم.....؟

  • ۰ پسندیدم
  • نظرات [ ۱۵ ]
    • 💖 miss fatemeh 💖
    • سه شنبه ۷ دی ۹۵

    اندر روزگار فاطمه :|

    1-امروز امتحان انشا بود.من همیشه انشاهام قشنگه و اینو همه میدونن.ولی اینبار نمیدونم چرا از انشام راضی نبودم :( آخه لامصب موضوعاش خیلی چرت بود:محل زندگی ما-من ایران را دوست دارم زیرا...(که همیشه ی خدا توی امتحانات میاد :/)و یه موضوع دیگه که الان یادم نیس.من اولی رو انتخاب کردم و نوشتم.ولی هنو دلم رضا نیس :( محمده فک کنم :/

    2-تو کلاس زبان تینا (همونی اون دفعه یه خاطره ازش گذاشتم) گفت دو*ت پ*ر یکی از دوستاش واسه سالگرد دوستیشون(:دی)نصف صورت دختره رو روی بدنش تتو کرده!!!.............دو دقیقه سکوت :|

    3-پَریشب کیف پول مامانمو توی بی آر تی زدن!آقا چه فــــــــحشی میداد مامانم!شانس آوردیم کارت بانکیش توی کیفش نبود

    4-یکی از ترس های زندگیم اینه که بابام فولدرمو ببینه!هیچ چیز بدی توش ندارم.همش راجب انیمیشن و انیمه هستش و نود و پنج درصدش فقط عکسه!ولی بازم دوست ندارم بابام ببینه.شاید چون دلم نمیخواد بخاطر اینکه چقدر به کارتون اهمیت میدم سرزنش بشم

    5-الان گفتم نود و پنج درصد فولدرم عکسه.به اطلاعتون میرسونم اون 95 درصد چیزی حدود 600-700 تا عکسه!!

    6-من همیشه از دیدن عشقی که بین دونفره لذت میبرم.ولی نمیدونم چرا دوست ندارم کسی بهم بگه عاشقتم؟!خودمم اگه عاشق بشم نمیتونم به طرف بگم.حالا دیگه نمیدونم بخاطر غروره یا خجالت!

    7-من فقط یه بار عاشق یه پسر شدم که اونم از جهالت های دوران طفولیت بوده!بعد از اون دیگه فقط عاشق شخصیتای کارتونی شدم :)) که به نظرم کار بسیار بسیار درستیه و حالا حالاها جریان همینه :|

    یکم پست طولانی ای بود میدونم :|

    ولی حالا بخونین.ضرری نداره :)

    مرسی که تا اینجا اومدین -_^

    فعلا ^^

  • ۲ پسندیدم
  • نظرات [ ۲۱ ]
    • 💖 miss fatemeh 💖
    • دوشنبه ۶ دی ۹۵

    پزشک

    من بیمار آن لحظه ایم...

    که دستانم را عاشقانه میگیری...

    اما سرنوشت...

    پزشکان خبره ای داشت...

  • ۶ پسندیدم
    • 💖 miss fatemeh 💖
    • دوشنبه ۶ دی ۹۵

    *^* Merry Christmas *^*

    کریسمستون مباااااااارک ^^

    البت با 1 روز تاخیر

    خو چیه؟!یادم نبود!

    من خعلی کریسمس دوست دارم ^^

    البته اشتباه نکنینا!

    ما تو خونمون کریسمسو جشن نمیگیریم :|

    مسیحی که نیستیم!

    ولی درکل من بازم عاشق کریسمسم ^^

    عاشق کادو باز کردناش ^^

    درخت تزئین کردناش ^^

    شوکولات و شیرینی خوردناش ^^

    همچنین عاشق ینکه کل خانواده دور هم جمع میشن :)

    اصن یه صفای عجیبی داره برام ^^

    همیشه دلم میخواست یه بار کریسمس رو جشن بگیریم

    ولی از وقتی فهمیدم مال مسیحیاس همه امیدام ناامید شد :|

    ولی به هرحال باااااز هم مبارک ^^

    کارت پستال کریسمس 2016

    لذت در قلب کسانی که به معجزه ی کریسمس اعتقاد دارند بازتاب میکند

    برای تو تمام صلح ، لذت و عشق این فصل رو آرزو میکنم

    کارت پستال تبریک کریسمس

    ای مریم ! خدا تو را به کلمه ای از خودش بشارت میدهد که نامش مسیح عیسی بن مریم است ،در حالی که در دنیا و آخرت آبرومند و از مقربان الهی است (سوره آل عمران، آیه 45 )

    کریسمس

    وقتی آرزومـــــو به بابانوئــــل گفتم…
    اونم خندید
    وقتی که فهمـــــید
    آرزو کردمــــ یه بار دیگه بهمــــ نگــــاه کنی و بخندے…
    مگر آرزوی کمی ستـــــــــ داشتن لبـــخـــند تو ؟

    کارت پستال کریسمس 2016

    گه یه شب بیدار شدی و دیدی یه مرد چاق و گنده داره تورو توی کیسش میزاره لطفا نگران نشو. چون من به بابا نوئل گفتم تورو برای کریسمس میخوام!

    کارت پستال کریسمس 2016

    شب‌ که‌ می‌شه‌ تو یه‌ خونه‌س‌ تن‌ِ اون‌ درخت‌ِ کاج‌…
    روی‌ سرش‌ صدتا ستاره‌ می‌درخشن مث‌ِ تاج‌…
    اما اون‌ مدتیِ که‌ مُرده‌ و بی‌خبره‌…
    کی‌ واسه‌ زخم‌ِ تبر می‌شناسه‌ یه‌ راه‌ِ علاج‌…؟
    بعدِ تعطیلی‌ِ عید درختو از یاد می‌برن‌…
    پولک‌ و ستاره‌هاشو از رو شاخه‌ش‌ می‌کنن‌…
    می‌ندازن‌ توی‌ خیابون‌ کاج‌ خشک‌ِ قصه‌ رو…
    نگا کن‌! چهارتا ولگرد اونو آتیش‌ می‌زنن‌…!

    کریسمس 2016

    یشنهاد هدیه کریسمس:
    برای دشمن خود:بخشش
    برای رقیب:تحمل
    برای دوستانت:قلبت
    برای خودت:احترام

    کارت پستال کریسمس 2016

    دوستان یاد آوری می کنم …
    کریسمس …
    مال با کلاس ها نیست …
    مال مسیحی هاست …!

  • ۶ پسندیدم
  • نظرات [ ۱۵ ]
    • 💖 miss fatemeh 💖
    • يكشنبه ۵ دی ۹۵

    گریه نکن...

    نتیجه تصویری برای مادر و دختر
    جلوی آینه بودم...داشتم موهای فرَمو اینور و اونور میکردم و با نگینای لباسم ور می رفتم...خیلی خوشحال بودم...اون روز قرار بود بهترین روز زندگیم باشه...یه بار دیگه توی آینه نگاه کردم که دیدم پشت سرم وایساده...برگشتم و محکم بغلش کردم...اونم خنده ی ریزی کرد و بغلم کرد...از بغلش اومدم بیرون...
    پرسیدم:خوشگل شدم؟...لبخند زد و گفت:مثل ماه شدی
    لبخند شیرینی زدم و چال گونه هام معلوم شد...به چشمام خیره شده بود و سرم رو آروم نوازش میکرد...دوباره خودمو توی بغلش جا دادم و صدای خندش رو شنیدم...بوسه ی آرومی روی موهام زد که دلم کارخونه ی قند شد...یه لحظه صدایی شنیدم...صدای یه گریه ی آروم...سریع از بغلش اومدم بیرون و بهش نگاه کردم...
    گفتم:عه چرا گریه میکنی؟
    تلخندی به لباش نشست...بعد از چند ثانیه گفت:دلم واسه چشمات تنگ میشه...
    یه قطره اشک از چشمش چکید که بغضم گرفت...
    دستش رو روی قلبم گذاشتم و گفتم:منم دلم خیلی برات تنگ میشه...برای خنده هات... حرفات...صورت ماهت...صدای قشنگت...ولی ناراحت نباش...هرجای دنیا هم که باشم...بازم میام تا منو ببینی...تا ببینمت...اصن مگه میتونم از تو دل بکنم؟...
    گریه نکن...مادر که روز عروسی دخترش گریه نمیکنه...
    حس کردم داره لبخند میزنه...دلم آروم شد...


    خیالبافی های یک فاطمه :)
  • ۴ پسندیدم
  • نظرات [ ۱۱ ]
    • 💖 miss fatemeh 💖
    • يكشنبه ۵ دی ۹۵

    همه جواب بدیناااااااا =)

    آقا هرچی بود ناراحت نمیشم =)

  • ۴ پسندیدم
  • نظرات [ ۱۰ ]
    • 💖 miss fatemeh 💖
    • يكشنبه ۵ دی ۹۵

    نام:فاطمه-معروف به:بدشانس!!!

    عه عه عه!

    مگه میشه؟

    مگه میشـــــــــــــــــــه؟؟؟؟؟؟

    آدم چهارشنبه ی قبل از هفته ی امتحان ترم برنامه ی امتحاناتشو توی مدرسه جا بزاره!

    بعد طبق فرموده های دبیر ریاضیش فکر کنه که شنبه امتحان ریاضی داره!

    بعد شب جمعه ساعت 10 شک بکنه،

    زنگ بزنه رفیقش!

    رفیقشم بگه:نــــــه!فردا امتحان علوم داریم!

    بعد این بدبختِ بدشانس از ساعت 10 تا 2 بامداد

    بشینه 7 تا فصل که خط به خطش نکته ی مهم داره رو بخونه!

    نه یکی به من بگه مگه میشــــــــه؟؟؟؟!!!!

    بعد تازه تو مدرسه که به دوستاش بگه یا بگن خاک تو سرت!

    یا اونقدر تعجب کنن که قدرت تکلم نداشته باشن!

    خداییش از من بعید بود همچین اتفاقی!

    پ.ن:الان همه میان تو کامنتا میگن

    "بابا این که چیزی نیست!من همسن تو بودم فلان شد!"

    بدبختی ای دارم به قرآن :/

  • ۶ پسندیدم
  • نظرات [ ۲۳ ]
    • 💖 miss fatemeh 💖
    • شنبه ۴ دی ۹۵
    ღ لبخنـــ:)ــد بزن ღ
    ღ عاشـ❤ــق شو ღ
    ღ به دنیا اهمیت نده ღ
    ღ سرت رو بالا بگیر و فریاد بزن ღ
    ღ یه کلام ღ
    ღ خودت باش و لذت ببر ღ
    :)