انشا آسمان شب

لدفا بگید خوب نوشتم؟:">

* سیاهی شب *

  تاریکی ... خوبی ها ... نه صبرکن ! فکر میکنم بدی ها صفت مناسب تری است . هرچه باشد ، از قدیم تا به امروز ، پلیدی ها و ظلمت ها به رنگ سیاه شناخته می شدند .

  برای من بدی هایش کم لطف تر هستند . پس با خوبی شروع می کنیم . اصلی ترینشان : آرامش . صدای جیرجیرک ها و آواز باد درمیان نی زار ، هر دو به آرامی و ملایمت ، در سیاهی شب شنیده می شوند . نفسی عمیق ، این حس دل انگیز را به آرامش بدل می کند .

  زندگی گاهی اوقات ظالم می شود . تاریکی همواره دستیار شرارت ها و پلیدی ها بوده و هست . یادمان نرود که اکثر دزدی ها در شب رخ می دهند .

  از هرچه بگذریم ، میدانیم که آسمان شب زیباست . با همه ی تاریکی اش ، گاهی ... مرحم قلب های شکسته و روح های بیمار است . مخصوصا دعا ها و مناجات های دیر وقتش !

اگر روحی خسته داری ، تنی به دریاچه ی تاریک شب بزن .

  • ۶ پسندیدم
  • نظرات [ ۱۷ ]
    • 💖 miss fatemeh 💖
    • چهارشنبه ۲۹ دی ۹۵

    من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش

    سلام

    حس کردم وقتشه یه فعالیتی بکنم =/

     

    1-دیروز رفتم کلاس زبان.روز اول ترم جدید بودیم و تیچر جدید میومد.وووووییییییی یه جیگری بود که نگو ^^ 21 ساله با موهای خوشـــــگل زیتونی =) تازه کلی هم باهامون شوخی کرد و خندید ^^ اولین تیچر خــــیلی جوونمون هستش

     

    2-دارم برای درس "کار و فناوری" ـمون یه "یا زهرا" با چوب و اره مویی میبرم.میخوام روی یه چوب دیگه بچسبونم خوشگل بشه بعد واسه تولد مامانم بهش هدیه بدم ^^ آخه اسمش زهرا ـه ^^

     

    3-امروز بعد از مدرسه فاطمه شوخیش گل کرد شروع کرد لوووووووس حرف زدن!هی میگفت:"عجقم!عسیسم!"من و لیلا هم داد میزدیم و فرار میکردیم از دستش!یعنی به حدی بدم میاد از این مدل حرف زدن که نزدیک بود همونجا اوق بزنم :/ تو روحت فاطمه :/

     

    4-به پیشنهاد لیلا دارم یه رمان برای خودم و خودش و سوگل و سوگند و فاطمه مینویسم.اینقده قشنگ شده ^^ بچه ها هم خیلی خوششون اومده ^^ البته قرار گذاشتیم کسی جز ما پنج نفر اون داستان رو نخونه.حالا ریحانه هی اصراااااار اصرار که بزارین منم بخونم مردم از فضولی!

     

    5-یکشنبه انشا داشتیم راجب "آسمان شب".من خعلی قشنگ نوشتم و کلی ذوق داشتم که برم بخونمش ^^ ولی هرچی دستمو بلند میکردم خانوم منو نمی برد :( آخه ته نشسته بودم :( آخرشم که زنگ خورد و من آرزو به دل مونـــــــــدم :( اعصابم خورد شده بود هی سرمو از پشت به دیوار میزدم.هی بچه ها میگفتن عب نداره هفته ی بعدی هم هست.من گوش نمیدادم.انقدر زدم که درد گرفت :(

     

    6-چندوقت پیش رفتم نونوایی نون بگیرم.عجله هم داشتم.پسره جلوی شیشه به دستاش تکیه داده بود منم عین جت جلوش ظاهر شدم گفتم:سلام!یدونه ساده."گفت:"ترسیدم!"بعد رفت یه نون برام آورد گفت:"اینم یه نون عالی برا آبجی!" منم ذوق کردم و آروم خندیدم ^^ خیلی خوشم میاد یه پسر غریبه بهم بگه آبجی ^^ خب هرچی باشه بهتر از تیکه انداختنشونه

     

    7-عااااااااااشق خانوم جعفری ام ^^ معلم تفکر وسبک زندگیمونه.اصن لنــــــــگه نداره این بشر ^^ کــــلا ما رو "خوشگلا" صدا میکنه همشم ازمون تعریف میکنه ما ذوق مرگ میشیم ^^ مشاور مدرسه هم هست =)

     

    8-فاطمه سرشو گذاشته روی شونم میگه:"آخــــی شونت خیلی نرمه!" =| من با چهره ی پوکر فیس میگم:"اونوخ این یعنی چی؟!" میگه:"یعنی شونت مثل بالشت میمونه!" =||||||||  مگه شونه هم میتونه نرم باشه؟ =|

     

    9-امروز بعد از یه مدت کتابخونه ی مدرسه رو باز کردن ^^ کتابای جدید آوردننننننننننن ^^ من و فاطمه هم که بدجوررررر ذوق کردیم ^^

     

    10-عنوان از حافظ :)

     

    11-مام!...مامی!...ماما!...ما!

  • ۲ پسندیدم
  • نظرات [ ۱۲ ]
    • 💖 miss fatemeh 💖
    • چهارشنبه ۲۹ دی ۹۵

    کعبه

    از کعبه پرسیدم:

    تو از خاکی منم از خاکم

    پس چرا باید به دور تو بگردم؟

    کعبه گفت:

    تو با پا آمدی دورت نگشتم

    برو با دل بیا دورت بگردم

    نتیجه تصویری برای کعبه

    یه لحظه دلم هوای مکه رو کرد :)

    با اینکه قبلا رفتم ولی خیلی دلم میخواد بازم برم

    حس فوق العاده ای داره اون لحظه ای که

    قبل از ورود به صحن حرم سجده میکنی

    و بی اختیار از چشمات اشک میاد :)

    انشاالله همه بتونن به این بهشت دوم پا بزارن

  • ۵ پسندیدم
  • نظرات [ ۱۳ ]
    • 💖 miss fatemeh 💖
    • دوشنبه ۲۷ دی ۹۵

    چرا...؟

    سلام

    یه سوال

    چرا وقتی من دارم از خیابون ، پیاده رو یا هرجای دیگه ای رد میشم

    و یه پسر هم از کنارم رد میشه

    حتما باید زیرلب آهنگ بخونه؟

    نخندین

    خواهش میکنم نخندین

    میدونم از من بعیده ولی اینبار دارم جدی حرف میزنم

    الان باید گریه کرد ، باید عصبانی بود

    باید تاسف خورد به حال خودمون و مملکتمون

    چرا باید همچین آدمایی توی یه کشور شیعه باشن؟

    چرا باید چادر یه خانوم رو توی خیابون از سرش بکشن؟

    چرا باید یه دختر بخاطر اینکه پسره عکساشو توی اینترنت منتشر کرده...خودشو آتیش بزنه؟

    چرا باید یه خانوم متاهل با یه مرد دیگه رابطه داشته باشه؟

    چرا باید یه دختر پیش دوستاش از دوست***پسر جدیدش حرف بزنه؟

    چرا باید یه پسر تعداد دوست***دختراش به تعداد روزای تولدش باشه؟

    چرا باید توی کشوری که اسمش جمهوری اسلامی ایرانه همچین کسایی باشن؟

    مگه ما نسل آینده ساز نیستیم؟

    مگه شماها الگوی ما نیستین؟

    چرا اینجوری شده؟

    واقعا...

    چرا...؟

  • ۳ پسندیدم
  • نظرات [ ۲۰ ]
    • 💖 miss fatemeh 💖
    • شنبه ۲۵ دی ۹۵

    سر رفتن حوصله؟!

    سلام

    باااااز هم سر رفتگی حوصله :/

    اصن لامصب گیرررر داده به من ول نمیکنه!!

    واسه همین نشستم فکر کردم و چندتا سوال طرح کردم

    طبیعتا همه باید جواب بدن :|

    ولی اگر نخواستین میتونین به بعضیاش جواب ندین

    خب دیگه شروع میکنیم:

    1-اسم واقیت چیه؟

    2-چند سالته؟

    3-از چه جایی بیشتر از همه جا خوشت میاد؟

    4-کجا خیلی آرامش داری؟

    5-کدوم کشور خارجی رو دوست داری؟

    6-چه مراسمی رو بیشتر از بقیه دوست داری؟

    7-از چه تیپی خوشت میاد؟

    8-نقطه قوتت چیه؟

    9-نقطه ضعفت چیه؟

    10-کدوم اخلاقت قوی تر از بقیس؟

    11-بزرگترین ترس زندگیت چیه؟

    12-دلت بیشتر برای کیا میسوزه؟

    13-چه چیزی آزارت میده؟

    14-تا حالا عاشق شدی؟

    15-احساس خوشبختی میکنی؟

    پایان!

    جوابای خودم توی باقی پست هستش ^^

  • ۳ پسندیدم
  • نظرات [ ۲۳ ]
    • 💖 miss fatemeh 💖
    • پنجشنبه ۲۳ دی ۹۵

    اشک مادر

    مرگ یک زن زمانی میرسد

    که معشوقش به او خیانت کند

    اما مرگ یک مرد را

    اشک مادرش معنا میکند

    بخاطر آهنگا ممنون :)

    عالی بودن :)

  • ۵ پسندیدم
  • نظرات [ ۹ ]
    • 💖 miss fatemeh 💖
    • پنجشنبه ۲۳ دی ۹۵

    خـــــدا

    مسکینی را دیدم با کفش پاره،شکر میکرد خدا را

    گفتم که کفش پاره که شکر کردن ندارد!

    گفت:یکی شکر میکرد دیدم که پا ندارد...

    پ.ن:

    یه آهنگ،متن،کلیپ

    یه چیز گریه دار و غمگین ایرانی یا خارجی پیشنهاد بدین

    چیزی نشده

    فقط دلم یه دل سیر گریه میخواد :)

  • ۸ پسندیدم
  • نظرات [ ۲۵ ]
    • 💖 miss fatemeh 💖
    • چهارشنبه ۲۲ دی ۹۵

    عنوان باز گم و گور شد :/

    سلام

    خب اولین خبر اینه که هنوز زندم :/

    و اینکه از رفتنم نه پشیمونم نه راضی

    چون اصن عمدی نبوده :|

    کامپیوترمون پوکیده بود منم نتونستم بیام خا :|

    ولی دلم واسه وبلاگم تنگیده بود :)

    همچنین واسه شما عزیزان :)

    راستی الان با گوشی مامانم اومدم

    یه تغییراتی پیش اومده که لازم به ذکره

    از اونجایی که کامپیوتر بخاطر اینکه زیاد باهاش کار کردیم خراب شده

    من نمیتونم زیاد پاش بشینم

    البته این بخاطر ضعیف بودن چشمام هم هست

    خودم یه برنامه برای خودم ترتیب دادم

    قرار شد روزای زوج برم کتابخونه

    و روزای فرد با توجه به اینکه ساعت 6:30 از کلاس زبان میام

    از ساعت 7 الی 8:30 بشینم پای کامپیوتر

    برنامه ی سنگینیه...اونم برای منی که همه ی زندگیم کامپیوتره!!

    ولی بخاطر چشمام هم که شده باید باهاش کنار بیام

    حرف خاصی نیس

    فعلا خدانگهدار :)

    +دو روز نبودما!عنوان باز هوایی شد :/

  • ۹ پسندیدم
  • نظرات [ ۱۸ ]
    • 💖 miss fatemeh 💖
    • سه شنبه ۲۱ دی ۹۵

    who am I ؟؟ :/

    سلام

    امروز صبح ساعت 9 مادر جانمان از خواب ناز بیدارمان کرد و ندا داد که:فاطمه پاشو برو نون بگیر!

    با صدایی از ته چاi برآمده گفتم:مامان بزار بخوابم.بابا امروز ساعت 6 بیدار شدم فرار از زندان ببینم یه ساعت بعدش اومدم خوابیدم

    مادر تکانی دیگر داد و گفت:پاشو بابات میخواد صبونه بخوره بعد بره سرکار.برو نون بگیر.خودتم بشین باهامون صبونه بخور

    با صدایی نزدیک به ناله گفتم:اییییی خداااااا مادرِ من شرایطو درک کن من خوابم میاددددددد

    مادر گفت:عـــــه پاشو دیگه!!

    و پتو را از رویمان کشید و ما نیز مجبور به بلند شدن گشتیم.مادر به نحوی خودجوش عینکمان را روی چشم هایمان قرار داد و ذکرِ "پاشو،پاشو" گرفت.سپس به بیرون از اتاق شتافت.بلافاصله خود را بر روی متکا پرتاب کردیم.اما امان از این حس مسئولیت!

    با هزار دنگ و فنگ بلند شدیم،دست و رویی صفا دادیم،لباس پوشیدیم و به سوی نانوایی شهرک تاختیم

    چند دقیقه بعد با صفی نه چندان بزرگ که به دو بخش آقا و بانو تقسیم گشته بود رو به رو شدیم.بر صف بانوان ایستادیم،نان را گرفته و راه خانه را در پیش گرفتیم.در این بین تصمیم بدان گرفتیم که کمی اندیشه کنیم.پس به کار هایی که تا کنون در خانه ی پدری به انجام رسانیدیم فکر کردیم:

    1-ظرف شستن

    2-دستمال کشیدن زمین

    3-گردگیری کردن

    4-خونه رو جمع کردن

    خب تا بدین جا مشکلی نیست.این ها کار های دختران است

    5-نون گرفتن

    6-میوه گرفتن(نه همیشه!)

    7-خرید خونه

    شستمان خبردار شد که:یا فاطمه!چرا غافل نشسته ای؟!اینان که کار تو نیست!کار پسران است!!!

    همان لحظه بود که بر پشت دستمان زدیم که ای دل غافل!خانواده نامحسوس کار خودشان را کردند!

    قابل ذکر است احمد (برادر 24 ساله ی اینجانب) از صبح تا پاسی از شب به کلاس های مخصوص برای کنکور ارشد مشغول است و نمیتواند کار های خانه را مانند قبل انجام دهد.به این دلیل مشکلی در شناخت خویشتن برای ما پیش آمد.با این تفاسیر...

    اینجانب هم اکنون دختر خانواده میباشم یا پسر خانواده؟ :/

  • ۵ پسندیدم
  • نظرات [ ۲۲ ]
    • 💖 miss fatemeh 💖
    • پنجشنبه ۱۶ دی ۹۵

    بابایی!

    نتیجه تصویری برای ‪anime girl and father‬‏

    نمره اش 20 شده بود.با ذوق می دویید تا پیش پدرش برود.رسید و رفت جلو.کنارش نشست.سریع سلام کرد و بعد ایستاد تا نفسش جا بیاید.بعد کمی سرفه کرد و دهانش باز شد:

    - سلام بابایی!چطوری؟خوبی؟بابا بگو امروز چیشد!نمره ی کارنامم همش بیست شدش!خعلی ذوق داشتم که بهت بگم!

    سرفه اش گرفت.صدای سرفه هایش در سکوت تکرار میشد

    - بابایی امروز توی مدرسه یه دختره همش منو اذیت میکرد.هی به من میگفت مریض!سرفه ای!من اصلا ازش خوشم نمیاد!ولی بخاطر تو تحملش میکنم.قولِ قول!

    باز هم سرفه کرد.اینبار کمی شدید تر

    - بابا حال مامانم چطوره؟مراقبش باشیا!از طرف من ببوسش!بگو خعلی دوسش دارم!میگم بابایی...پس کی میتونم بیام پیشت؟

    باز هم تکرار شد.دستش را جلوی دهانش گرفت و سرفه کرد.هوا سرد شده بود و او تنها بود

    - بابایی...اونجا آب و هواش چطوره؟بهتون خوش میگذره؟هعی...ای کاش منم میومدم...فکر کنم بهتره از اسپری استفاده کنم

    بعد دستش را داخل کیفش برد.ولی اسپری آسم آنجا نبود

    -عه پس کوش؟فک کنم توی مدرسه جا گذاشتم.ولش کن!عیبی نداره!

    سرفه ی دیگری کرد.اینبار نفس نفس هم میزد.جملاتش بریده بریده به زبان می آمد

    -بابایی میتونی برام....یکم پول بفرستی؟....دیروز.....یه خانومه رو دیدم....خیلی فقیر......بود.تازه بچشم.....هم مریض بود هم......گرسنه.....میخوام براشون غذا......بخرم....

    نفس هایش تند شده بود.چهره اش داشت قرمز میشد.ولی هنوز هم لبخند میزد

    -بابایی....خیلی خوابم....میاد.....میخوام کنارت....بخوابم...

    و بعد کیفش را گوشه ای گذاشت.پاهایش را دراز کرد و روی زمین دراز کشید.بعد خودش را به سمت راست برگرداند و دست کوچک و لرزانش را روی سنگ قبر پدرش قرار داد.هوا ناجوانمردانه سرد بود و صدای باد در قبرستان میپیچید.دخترک هنوز هم نفس نفس میزد.چشم هایش را بست

    بعد از مدتی....به سوی پروردگارش پرواز کرد....و دیگر صدایی از او بلند نشد...

    .

    .

    .

    خیالبافی های فاطمه :)

  • ۷ پسندیدم
  • نظرات [ ۹ ]
    • 💖 miss fatemeh 💖
    • چهارشنبه ۱۵ دی ۹۵
    ღ لبخنـــ:)ــد بزن ღ
    ღ عاشـ❤ــق شو ღ
    ღ به دنیا اهمیت نده ღ
    ღ سرت رو بالا بگیر و فریاد بزن ღ
    ღ یه کلام ღ
    ღ خودت باش و لذت ببر ღ
    :)