تو را چه میشود فاطمه؟؟؟

من:آقا بدبخـــــت شدم :(

وجدان:چیشده مگه؟؟

من:عربیمو گند زدممممم :"(

وجدان:حقته!

من:جان؟ :/

وجدان:میگم حقته!میخواستی انقد بازیگوشی نکنی و بشینی عین بچه ی آدم درس بخونی :|

من:خب به من چه؟تو که میدونی وقتی حوصله نداشته باشم هیچی تو مغزم نمیره!

وجدان:یعنی کچل شدم از دست تو :/

من:حالا عربیمو چه کنم؟ :((

وجدان:عب نداره.بقیه ی امتحانات که خوبن؟

من:بله سلام دارن خدممتون!

وجدان:جدی گفتم :|

من:بععععععله خوب دادم

وجدان:خو پس این یدونه عب نداره :)

من:آخه...قرار بود نمره ی کارنامم همش خوب باشه

وجدان:مگه چقد گند زدی؟ 0_0

من:نمیدونم ولی مطمعنم دوتا غلطه که باهم میشن 75 صدم

وجدان:خب اگه بقیه رو درست نوشته باشی حله :)

من:اصن لنگه نداری وجی ^^

وجدان:وجی و درد!

من:وجی؟

وجدان:پوففففففف

من:دوزت دارم :)

وجدان:برو واسه امتحان بعدیت بخون :)

من:باوشه :)

تصویر مرتبط

پ.ن:یه رمان طنز و هیجانی و تخیلی اگر میشناسید معرفی کنید بی زحمت :)

پ.ن:ببینم انیمیشن فروزن رو دیدید؟همونی که توش یه دختر به اسم السا بود که قدرت یخ و برف داشت؟

خب اگر دیدید پس میدونید که السا یه جا از انیمیشن آهنگ رهاش کن یا Let it go رو خوند و قصرش رو ساخت

این همون آهنگه ولی یه پسر میخونه.با اصلش فرق میکنه ولی محشره

به شدت عاشق این آهنگم :)

 

  • ۶ پسندیدم
  • نظرات [ ۲۷ ]
    • 💖 miss fatemeh 💖
    • چهارشنبه ۱۵ دی ۹۵

    عاشق و معشوق

    کوچه ای محل رد شدن روزانه پسری جوان بود. روزی دختری زیبا روی از آن کوچه عبور می کرد .

    پسر دلش با دیدن آن دلبر، دوام نیاورد و دنبال دختر به راه افتاد. دختر متوجه پسر شد و پرسید : چه میخواهی؟
    پسر با صدایی لرزان جواب داد : عاشق تو گشته ام و دلباخته ات شده ام . دختر گفت : گمان نکنم آیین دلدادگی آموخته باشی. فردای روز نیز پسر در همان گذر منتظر دختر بود و به محض دیدنش جلو آمد.
    دختر گفت باز که آمدی. پسر اظهار عشق کرد. دختر زیبا گفت من در چشمهایت رسم عاشقی نمی بینم. شاید خواهان جمال و زیبایی صورتم شده ای . پسر بر عشق اصرار کرد . دختر گفت : به هر حال فردا روز امتحان عاشقی است شاید ورق برگردد. این را گفت و رفت. پسر شب را در فکر امتحان به سر برد. که آزمایش چیست و نتیجه چه خواهد شد.
    صبح فردا دختر، با جلوه ای زیباتر از روزهای قبل آمده بود. پسر جوان دوباره پشت سر دختر زیبا به راه افتاد. دختر گفت ای پسر تو که اینگونه شیفته من شده ای اگر خواهر زیبا و دلربای مرا می دیدی چه میکردی؟!!
    خواهرم بسیار لطیف تر و در این شهر، زیبا روی ترین است و خیلی ها شیفته او شده اند. امروز خواهر پری چهره ام را با خود آورده ام و الان پشت سر تو ایستاده. پسر بی درنگ به عقب برگشت!!! ولی …. ولی خبری از خواهر فرشته خوی دختر نبود ، که نبود.
    پسر گفت: این را که دروغ گفتی ؛ امتحانت را بگو چیست؟ دختر تبسمی کرد و گفت: ورقه ها را جمع کردند؛ امتحان تمام شد. برو راه خود گیر. روز اول گفتم که از چشم هایت مشق عاشقی نمی خوانم. تو عاشق نیستی. تو خواهان صورت های زیبایی. اگر عاشق بودی وقتی معشوق روبروی تو ایستاده ، برای دیدن صورتی زیبا به عقب بر نمی گشتی. چرا که هنگام وصال ، محب از محبوب و عاشق از معشوق روی برنمی گرداند، حتی برای لحظه ای!!!!
    دختر اینها را گفت و ناپدید شد. پسر کمی اندیشه کرد ، آهی سرد کشید و گفت: به خاطر امتحانی که در آن رد شدم ، دیگر از این کوچه رد نخواهم شد. اما ……
    اما آنانکه ادعای عشق خدایی میکنند ولی حواسشان همیشه به غیر خداست، چه موقع و چگونه امتحان خواهند شد؟
    نکند ورقه ها را پخش کرده اند و امتحان شروع شده است؟؟!!

  • ۴ پسندیدم
  • نظرات [ ۱۵ ]
    • 💖 miss fatemeh 💖
    • سه شنبه ۱۴ دی ۹۵

    روزی مزخرف اندر مدرسه :/

    برو ادامه ببین چی گذشت به ما :/

  • ۴ پسندیدم
  • نظرات [ ۲۷ ]
    • 💖 miss fatemeh 💖
    • سه شنبه ۱۴ دی ۹۵

    عنوانو بعد از دو روز نجات دادیم!

    طفلکی عنوان!

    ممنونیم از پدر آقا  محمد که اومد و عنوانو درآورد =)

    (آتش نشان هستن)

    نتیجه تصویری برای ‪Firefighters anime‬‏

    بعله!

    و می رسیم به اینجا!

    اتاق بنده اندر دوران تحصیل :|

    +

    ...همیشه لبخند بزن...

    ...حتی اگر در اوج ناراحتی به سر میبری...

    ...این را بدان...

    ...که ممکن است با غم تو خیلی های دیگر هم غمگین شوند...

    ...به خاطر آنها هم که شده...

    ...لبخــ:)ـــند بزن...

    ...هرچقدر هم که سخت باشد...

    +

    ...یه آه...

    ...یه بغض...

    ...یه بار که روی دوشت سنگینی میکنه...

    ...همه ی اینا کنار هم...

    ...میشه یه قفس...

    ...قفسی که کلیدشو ازت دزدیدن...

    +

    ...بعضی وقتا...

    ...میشه با یه شاخ گل...

    ...دنیای یه نفر رو تغییر داد...

    ...فقط نباید سخت گرفت...

    نتیجه تصویری برای ‪anime girl crying‬‏

    +

    عاشق این آهنگم :)

    آرامشش فوق العادس

    از دستش ندید :)

     


    دریافت

  • ۵ پسندیدم
  • نظرات [ ۲۶ ]
    • 💖 miss fatemeh 💖
    • دوشنبه ۱۳ دی ۹۵

    عنوان تو دستشویی گیر کرد o_O

    یه سری آدما هستن

    میخوان خوب باشن...بقیه دوسشون داشته باشن...بهترین باشن

    طفلیا تلاش خودشونو میکنن

    ولی یه سری دیگه هستن نمیخوان اینا موفق بشن

    هی سنگ میندازن جلو راهشون

    واسه همینه که ما آدما رو دو دسته میکنیم:

    مظلوم و ظالم

    مظلوم اونیه که تمام تلاششو میکنه

    تا خوب باشه و خوبی کنه

    ولی ظالم اونیه که تلاش هاش رو به باد میده

    کسی که بد مظلوم رو میخواد و اذیتش میکنه

    بیاین جزو دسته ی دوم نباشیم :)

    نتیجه تصویری برای ‪Helping anime‬‏

    بعد از امتحان با دوتا از رفیقام جلو در مدرسه بودیم.بعد یکیشون هی داشت از انیمه ی جدیدی که دیده بود تعریف میکرد،من و اون یکی دوستم وسطش حرف میزدیم میخندیدیم

    آخر رفیقم عصبانی شد با صدای بلند گفت:عاقااااااااااااا!!!

    هیچی دیگه هرچی عاقا اونجا بود برگشت به رفیقم نگا کرد!!!دوستمم مرده بود از خجالت خودشو تو بغل من قایم کرد.خداییش سه تا مرد بیشتر نبودن ولی به هرحال خجالت داره دیگه!من و اون یکی دوستم زمینو گاز میزدیم این طفلی هی میگفت:غلط کردم!

    خیلی خلیم میدونم =)

    Anime girls Original characters Anime

    بزرگترین چالش توی زندگیم میدونین چیه؟!

    البت اگر معنی چالش همونی که فکر میکنم باشه یه چالش محسوب میشه :|

    چالش=یه بار که مجبور بودی بین چندتا چیز یکی رو انتخاب کنی(درسته؟ :|)

    ترم 1 و 2 کلاس زبان مختلت بود(قابل ذکره که من از همه ی همکلاسی هام بزرگتر بودم :دی)نشستم روی یکی از صندلیا که یه صندلی خالی با در ورودی فاصله داشت.صندلی اونوریم هم خالی بود که یکی از پسرا اومد نشست روش!هیچی معلممونم اومد و چند دقیقه بعد یه خانوم واسه بررسی سطح زبان آموزا اومد داخل و عد نشست وردست من!رو همون صندلی ای که چسبیده بود به در!

    چشمتون روز بد نبینه!نمیدونم چه مرضی داشت این بازرسه همش تو حلق من بود!فکر نکنم از عمد ولی هی خودشو به صورت من نزدیک میکرد.منم باید ازش فاصله میگرفتم دیگه.میومدم عقب میدیدم هی دارم به پسره نزدیک میشم!!پسره هم اصن تو باغ نبود!همه به حرفای معلم گوش میدادن من این وسط گیر کرده بودم کدوم وری برم!آخرش با هزار بدبختی خودمو به مدت 15 دقیقه وسطشون نگه داشتم!

    یعنی اگه به پسره میخوردم هم بازرسه هم پسره رو جرواجر میکردم.والا به قرآن :|

    یکی از بهترین فانتزیام اینه که یه روز بشم رئیس جمهور ایران!

    بعد اولین کاری که بکنم اینه که بگم هیچکس حق نداره با خودرو بره بیرون!همه یا با اتوبوس یا با دوچرخه!

    بعدشم بگم به تمام بچه های کار یه چوب بدن،برن اونایی رو که بهشون ظلم میکردن به باد کتک بگیرن!با ضمانت کامل اینجانب!

    آخ اگه میشد چی میشد =)

    یکم طولانی بود خودم میدونم =|

    ولی ناشکری نکنین!از این بیشترشم دیدم!

    تازه مقدار این پست نسبت به بقیه فوق العادس =|

    پس غر نزنین  و بخونین =)

    ممنون از اونایی که تا این پایین اومدن ^^

    فعلا

    پ.ن:یکی بره عنوانو نجات بده  O_o

  • ۵ پسندیدم
  • نظرات [ ۳۸ ]
    • 💖 miss fatemeh 💖
    • شنبه ۱۱ دی ۹۵

    عنوان رفته دستشویی :|

    سلامی دیگر :)

    خو راستش الان بهترم

    اونم دلیل داره:امتحان ریاضیمو عالی دادم ^^

    البت مطمعن نیستم عالی باشه ولی بهش امید دارم :)

    میگم چه بدبختی ای کشیدما!24 تا پستِ بچه ها رو نخونده بودم :|

    آسفالت گشتم :|

    خلاصه اینکه الان باز برگشتم رو سرتون هوار شم :)

    ناه ناه ناه ناه!

    اهم اهم!بهتره حواسم به خودم باشه که باز وجی نیاد گیر بده :|

    وجی جونمو دوز دارم ^^

    اینگده حال میده حرص دادنش که نگو ^^

    خب بیخیال!من برم پست بنویسم

    منتظر یه پست گنده باشین :))

    فعلا ^^

  • ۲ پسندیدم
  • نظرات [ ۲۱ ]
    • 💖 miss fatemeh 💖
    • شنبه ۱۱ دی ۹۵

    :| :(

    سلام

    بی مقدمه میگم:اصلا حال ندارم :/

    میدونم چندوقته به وباتون نیومدم و نظر ندادم

    آخه حسش نی :|

    نمیدونم چرا ولی حوصله ی وبلاگ نویسی و وبلاگ خونی ندارم

    نگران نیستم.چون هرچند وقت یه بار اینجوری میشم :/

    فقط خواستم اعلام حضور کنم و بگم:زندم :|

    اگه وبتون نیومدم دلخور نشین

    فط وب چند نفر رفتم

    اونا هم چون فکر میکردم شاید مطالبشون واسه سن من سرگرم کننده باشه

    یا شایدم...چمیدونم :/

    اینم یکی از هزاران سوالایی که جوابشون رو نمیدونم :/

    دیگه حرف خاصی نیس

    خدافظ تا وقتی حالم برگرده سر جاش!

    نتیجه تصویری برای ‪Anime sleep on the table‬‏

  • ۴ پسندیدم
  • نظرات [ ۹ ]
    • 💖 miss fatemeh 💖
    • جمعه ۱۰ دی ۹۵

    چرا...؟

    از خدا پرسیدم:

    چرا فاسدا خوشگل ترن؟!

    چرا آدمای الکلی و سیگاری باحال ترن؟!

    چرا با اونایی که دیگرانو مسخره میکنن بیشتر به آدم خوش میگذره؟!

    چرا اونایی که خیانت میکنن،تهمت میزنن،غیبت میکنن و دروغ میگن موفق ترن؟!

    چرا همیشه بدا بهترن؟!

    خدا گفت:

    پیش من یا پیش مردم...؟

    دیگه چیزی نگفتم...

  • ۵ پسندیدم
  • نظرات [ ۱۵ ]
    • 💖 miss fatemeh 💖
    • چهارشنبه ۸ دی ۹۵

    روز خوبی بودش ^^

    خدا جونم ممنووووووووون ! خیلی خیلی ممنووووووووووووون !!

    شکرتــــــــــ

    خوشحالم :)

    از اینکه افکارم اشتباه بود :)

    از اینکه فهمیدم قضاوتم اشتباه بود :)

    الان نصف مشکلم حل شده

    فقط مونده اون نصفه ی دیگه که اگه اونم حل بشه دیگه هیچ نگرانی ای نخواهم داشت :)

    خدایا کمکم کن که این یکی هم حل بشه

    ممنونم ازت :)

    کلاس ما توی موسسه ی زبان جوریه که وقتی تایم ما تموم میشه نوبت کلاس پسرا میشه.چند وقت پیش که کلاسمون تموم شد میخواستیم بیایم بیرون.درو که باز کردیم پسرا پشت در بودن.اونام واینستادن ما بیایم بیرون اومدن تو!نمیدونم از عمد بوده یا نه.ولی دوتاشون که یکیشون تپل تر بود جلوی در وایساده بودن.مام نمیتونستیم بیایم بیرون!دوستامم هیچی نمیگفتن.آخرش من رفتم جلو گفتم:میشه بیای کنار؟!...اونم اومد کنار ما رفتیم.من که حرصم گرفته بود صبر کردم که آخرین نفر برم بیرون.بعد موقع رفتن که پسرا داخل بودن،برق رو خاموش کردم زدم بیرون!آی حال کردم آی حال کردم!دفعه ی بعدی هم با اینکه اینبار کاری نکرده بودن من بازم به دلیل وجود موجودی به نام کرم در بدن خود،برق رو خاموش کردم!دفعه ی سوم دیگه بیرون وایسادن تا تک تکمون بیایم بیرون بعد برن داخل!!!امروزم که بار چهارم بود باز بیرون درحالی که دستاشون رو جلوشون به هم گره کرده بودن عین سرباز وایسادن تا ما بریم بیرون!بعد من که اومدن از جلوشون رد شم همون پسر تپله گفت:بفرمایید خواهرا!...منم گفتم:مرسی...چقدر خندیدیم با رفیقام!راستش دلم واسشون سوخت!طفلیا =)

    نتیجه تصویری برای خنده

    تو زندگیم بهترین لحظه هام رو با دوستام بودم.همیش حرف میزنیم،میخندیم،درد و دل میکنیم،درس میخونیم و خل بازی درمیاریم!

    داشتن چندتا دوست دیوونه مثل خودت واقعا نعمت بزرگیه =)

    راستش اتفاق خاص دیگه ای نیوفتاد که براتون جالب باشه

    البت زندگی بنده پر از شادی و معمولا هیجانه

    ولی بیشترش برای خودمه =)

    فیلا ^^

  • ۶ پسندیدم
  • نظرات [ ۱۸ ]
    • 💖 miss fatemeh 💖
    • سه شنبه ۷ دی ۹۵

    "دانشگاه اصلی"

    این داستان واقعیه….حتما بخونید

    در تاریخ ۲۰ مهرماه سال ۶۵ جوانی به نام امین ، نامه ای برای مجله ی زن روز می نویسد و داستان عجیب زندگی خود را بازگو می کند:
    نامه ی اول:
    پسری ۱۷ ساله هستم و در خانواده ای مرفه و ثروتمند زندگی می کنم. پدرو مادرم هر دو پزشک هستند و از صبح زود تا پاسی از شب را خارج از منزل سپری می کنند. انقدر مشغله ی کاری شان زیاد است که اصلا از خودشان نمی پرسند تنها فرزندشان ( من ) کجا هستم ؟ چکار می کنم ؟ با چه کسی رفت و امد دارم؟… تنها کاری که آنها برایم کردند این بود که برای رفع مشکل تنهایی ام در خانه ، دختر خاله ام ( که همسن خودم می باشد ) را به سرپرستی پذیرفتند ، تا تنهایی ام را پر کند. غافل از اینکه این آغاز مشکلات من بود. یکسال است که دختر خاله ام به خانه ی ما آمده و مدام با پوشیدن لباسهای نیمه برهنه و آرایش های هوس برانگیز و ترفندهای شیطانی ، از من تقاضای نامشروع  با خود را می کند. اما به لطف خدا من تا به حال اسیر این هوسبازیهایش نشده ام و بر خلاف پدر و مادرم که می دانم مثل دختر خاله ام اهل هوسبازی هستند ، دامن خود را به گناه آلوده نکرده ام.
    شما را به خدا کمکم کنید. چطور می توانم جواب حرفهای چرب و نرم دختر خاله ام را بدم؟ بارها او را نصیحت کرده ام ، اما گوشش بدهکار نیست. می دانم که اگر موضوع را با پدر و مادرم مطرح کنم ، انها نیز از دختر خاله ام حمایت می کنند. می دانم که زیبایی ام باعث می شود که دختر خاله ام اشتیاق  بیشتری به من پیدا کند. اگر موهای طلایی و چهره ی زیبا نداشتم شاید اینطور نمیشد.من نمی خواهم تسلیم شوم ، نمی خواهم گناه کنم. ای کاش زیبا نبودم ، ای کاش در خانواده ای فقیر زندگی می کردم و چهره ی زشتی داشتم تا چنین اتفاقی برایم نمی افتاد. کمکم کنید که او را هدایت کنم ، کمکم کنید به گناه نیفتم …
    با تشکر ، برادرتان امین ۲۰ مهرماه ۱۳۶۵ ساعت ۱۷:۳۰

    نامه ی دوم:
    امین در تاریخ ۱ دی ماه ۱۳۶۵ نامه ی دوم خود را به مجله ی زن روز ارسال می کند :
    مسئولین مجله زن روز ، سلام! مدتهاست که منتظر جواب شما هستم ، اما هنوز نامه ای از شما دریافت نکرده ام. قضیه ی جالبی برایم اتفاق افتاده که خدمتتان بازگو می کنم:
    حدود یک هفته بعد از اینکه برای شما نامه نوشتم و در مورد هوسبازی های دختر خاله ام توضیح دادم ، شبی در خواب مردی سبز پوش را دیدم که به من گفت: امین جان! وقت ان رسیده که به دانشگاه اصلی بروی ، وقت را تلف نکن… تعبیر خواب را از روحانی مسجدمان پرسیدم و گفتند: دانشگاه اصلی همان جبهه است. الان که دارم این نامه را برایتان می نویسم عازم جبهه هستم. شاید لایق شهادت گردم و تا آمدن جوابتان به سوی معبودم پر کشیده باشم ، برای همین آدرس مدیر دبیرستانمان را میدهم که اگر جواب نامه ام را فرستادید و من در این دنیا نبودم ، به شما خبر شهادتم را بدهد. اگر هم که زنده بودم ، خودم جواب خواهم داد…
    خداحافظ و التماس دعا!
    برادرتان امین ۱ دی ماه ۱۳۶۵

    امین چهار روز بعد از نوشتن نامه ی دوم ، در عملیات کربلای چهار به شهادت رسید…

    نمی دونم چی بگم...
    فقط میگم خدایا! تو رو قرآنت ما رو مثل امین آزمایش نکن
    خدایا! اگه قراره مث امین آزمایش بشیم ، تو رو قرآنت بهمون معرفت یوسف پیامبر ع رو بده ، همونطور که به امین دادی
    خدایا امین توی کنکور دنیا قبول شد و رفت دانشگاه ، به مدرک شهادت هم رسید ، به جوونای امروزی هم مدرک عاقبت به خیری بده

    خدایا جوونامون دارن توی این دنیای کثیف غرق میشن ، دارن توی گل و لای دست و پا میزنن

    خدایا نجاتمون بده ! از این دنیای پر از هوس نجاتمون بده ...

  • ۶ پسندیدم
  • نظرات [ ۱۶ ]
    • 💖 miss fatemeh 💖
    • سه شنبه ۷ دی ۹۵
    ღ لبخنـــ:)ــد بزن ღ
    ღ عاشـ❤ــق شو ღ
    ღ به دنیا اهمیت نده ღ
    ღ سرت رو بالا بگیر و فریاد بزن ღ
    ღ یه کلام ღ
    ღ خودت باش و لذت ببر ღ
    :)