شبتون ستاره بارون :)

چه زیباست آن خوابی

که پس از خستگی های بیداری باشد

...

  • ۱۳ پسندیدم
    • ஜ miss fatemeh ஜ
    • شنبه ۲۶ فروردين ۹۶

    کمی هم ذهن درگیر من

    سلام :)

    دیگه فکر کنم بدونین من اکثر اوقات بیکارم و واس همین هردفعه میشینم فکرای جدید میکنم :|

    اینبار فکر جدیدم این بود که بشینم یکم توی ذهن درگیرم کند و کاو کنم!

    نتایج جالب و در عین حال مزخرفی داشت گفتم شاید براتون خوب باشه بشنوین پند بگیرین :دی

    البته من خوشم نمیاد کسی چیزی از افکارم بدونه ولی اینبار چون وضعیت افکارم داغان بود عب نداره :دی


    داشتم با خودم فکر میکردم چی میشد اگه یه بار سر کلاس غش کنم؟؟ناموسا خیلی حال میده :)))

    بعد فکر کن صحنه فیلم هندی میشه!!

    من بالای تخته واستادم دارم تمرین حل میکنم.یهو چشمام سیاهی میره یه تکون میخورم.معلم میگه:فاطمه چیزی شده؟؟

    منم لبخند میزنم میگم:خوبم خانوم!فقط یه لحظه سرم گیج رفت

    بعد تمرینو حل میکنم میرم سمت نیمکتم.سوگل بلند میشه که من برم سرجام اون عقب بشینم.من دوباره چشمام سیاهی میره این دفعه بیشتر.بعد دستمو میزارم رو سرم یهو میوفتم تو بغل سوگل!!بعد سوگل با ترس میگه:فاطمه خوبی؟؟چیشده؟؟؟

    بعد من یه قطره خون از گوشه لبم میاد.لبخند میزنم با یه صدای ضعیف میگم:چیزی نیست...

    بعد توی بغلش از هوش میرم...

    واااااااااااااااااای فکر کــــــــــــــــــن!!!


    یکی دیگه از افکارم این بود که مثل این کلیپایی که شبکه نسیم نشون میده،بلد باشم با توپ فوتبال نمایش بازی کنم!

    بعد توی مدرسه (خوشم میاد بیشتر افکارم واسه مدرسس :/) به سارا بگم توپو برام پاس بلند بفرسته.بعد اون که فرستاد رو هوا بگیرمش شروع کنم به ضربه زدن.اول چند تا روپایی بزنم بعد توپو دور پام بچرخونم و از این حرفا!بچه ها هم دورم جمع شن با دهن باز نیگام کنن.آخرش توپو چند متر بندازم هوا.بعد که پایین اومد خیلی رونالدو طور بپرم یه قیچی بزنم صاف بره وسط دروازه!!!

    واعی :))))


    حالا فکرکن من یه بار برم دورهمی!!!بعد اونجا بگن مهمترین اتفاق زندگیت چی بود؟؟بگم ورود به دنیای وبلاگ نویسی :)))

    بعد ازونور شما هایی که توی سالن هستین (دوستان عزیز بلاگر) برام دست و جیغ و هورا بکشین.بعدا پاشین منو روی دست از سالن ببرین بیرون.بعد ازونور مهران سیامک انصاری طور به دوربین خیره بشه بگه:کلام آخر...


    این یکی خعلی خفنه!

    فرض کنین من دارم تنهایی توی یه کوچه راه میرم اونم نصف شب!یهو دوتا مرد گنده با لباسای سیاه میان (همون دزد!) یکی از پشت یکی از جلو.اونا پوزخند میزنن میگن هرچی داری رد کن بیاد ولی من سرم خیلی مرموز طور پایینه و هیچی نمیگم.یهو عین این فیلما میچرخم با پا میکوبم تو صورت اونی که پشتم بود.بعد اون یکی تعجب میکنه تا میاد منو بزنه دوباره عین این فیلما کلتمو در میارم یه تیر حرومش میکنم!

    اولیه بیهوش شده دومیه هم روی زمین افتاده درحالی پهلوی خونیش رو گرفته ناله میکنه.من میرم بالا سر اونی که هنوز بهوشه.اون یکم می ترسه خودشو میکشه عقب.منم یه پوزخند ونتورث میلر طور بهش میزنم و با قدم های آهسته توی دود سیگارم محو میشم...



    +اعتراف میکنم که دیوونم :|

    +دیوونه بودن اونقدرا هم بد نیست :) شاعر می فرماید:

    دیوانگی هم عالمی دارد...

  • ۲ پسندیدم
  • نظرات [ ۳۶ ]
    • ஜ miss fatemeh ஜ
    • شنبه ۲۶ فروردين ۹۶

    عاغا یکی اینا رو بگیره!!!

    سلام

    همه دارن میرن چرا؟؟؟؟

    سنسه،محمد،آجی حدیث،آندرومدا،لانتوری...

    خو یعنی چی؟؟؟ :(

    ما دل نداریم؟؟؟ :(

    الان شما این همه از رفتن حرف میزنین فکر نمیکنین ما هم بی میل بشیم؟؟

    لطفا نرین دیگه :(

  • ۲ پسندیدم
  • نظرات [ ۱۶ ]
    • ஜ miss fatemeh ஜ
    • پنجشنبه ۲۴ فروردين ۹۶

    پدر من...

    پدر من همونیه که وقتی چشم به دنیا باز کردم آروم توی گوشم اذان گفت
    پدر من همونیه که وقتی برای اولین بار به جای  "بابا" گفتم "ماما" به شوخی شکایت کرد و خندید
    پدر من همونیه که وقتی زمین افتادم دستمو گرفت و راه رفتن یادم داد
    پدر من همونیه که وقتی کیف قرمز خوشگله رو خواستم فقط لبخند زد و برام خرید
    پدر من همونیه که وقتی خسته و کوفته از سرکار اومده بود روی زمین قوز کرد تا من پشتش سوار شم و بازی کنم
    پدر من همونیه که وقتی معلمم سرم داد زد کاری کرد معلم از مدرسه اخراج بشه
    پدر من همونیه که وقتی کوچیک بودم و پسرا گریم انداختن جوری گوششون رو پیچوند که دیگه سمتم نیومدن
    پدر من همونیه که وقتی شب سردم شده بود کتش رو بهم داد و زیر اون برف فقط لبخند زد
    پدر من همونیه که وقتی ساعتی که خیلی دوسش داشت رو شیکوندم ناراحت شد ولی گفت یکی دیگه میخرم
    پدر من همونیه که وقتی رضایتنامه ی اردو رو دادم بهش به جای مخالفت فقط گفت زیاد هله هوله نخور!
    پدر من همونیه که وقتی میخوایم بریم بیرون با ذوق چادرمو سرم میکنم و بهش میگم حاضرم تا لبخندشو ببینم
    پدر من همونیه که وقتی توی بیمارستان بستری شد بغضمو قورت دادم تا یه وقت ناراحت نشه
    پدر من همونیه که وقتی لبخندشو میبینم دنیام رنگی میشه
    پدر من همونیه که اگه ازدواجم کردم بازم میشینم باهاش منچ بازی میکنم
    پدر من همونیه که طاقت دوریشو ندارم
    پدر من همونیه که نظرش اولویت اولمه
    پدر من همونیه که تنهام نمیزاره
    پدر من....روزت مبارک :)


  • ۳ پسندیدم
  • نظرات [ ۱۲ ]
    • ஜ miss fatemeh ஜ
    • سه شنبه ۲۲ فروردين ۹۶

    دردِ منِ بلاگر :/

    اه :/

    ای کاش یه قابلیتی توی وبلاگا بود که خبر میداد فلانی جواب کامنتتو داده

    28 بار رفتم وبلاگاتون و برگشتم.هر بارم یادم میرفت جواب دادین ://////

  • ۸ پسندیدم
    • ஜ miss fatemeh ஜ
    • يكشنبه ۲۰ فروردين ۹۶

    زندگی ها مجازی شدند...
    انسان ها دیگر آنتن نمی دهند...
    و چشمِ امیدمان
    به دکمه ری استارت خشک شد...