دیدم بیکارم،گفتم پست بزارم :/ :)

سلام

عجیـــــــــبه !!
نمیدونم !!
شاید دعاهام جواب داده !!
وجدان:چیشده؟؟
من:فاطی سرم غر نزد !!!
وجدان:برو بمیر :/
من:وا :|
وجدان:گفتم چیــــــــشده که این اینجوری میکنه!
من:اصن برو نبینمت -_-
+
توی داستانی که سوگل داره از ما پنج تا(من،سوگند،خودش،فاطی،لیلا)می نویسه
عــــــــاشق شخصیت خودم شدم ^^
البته شاید عجیب باشه :)
چون توی داستان من یه دختر عصبی،زورگو،دعوایی،بدجور قوی(!) و نابغه ام!
البته داستان کمدی هستش و نقش من درواقع یجورایی ته خندس :)))
لازم به ذکره که من توی واقعیت هم تقریبا همینجوریم !
+
هامممممم :)
+
فکر کنم قدیمی شده ولی خیلی دوسش دارم :)
 
 
  • ۳ پسندیدم
  • نظرات [ ۱۷ ]
    • ஜ miss fatemeh ஜ
    • شنبه ۱۴ اسفند ۹۵

    فکر نمیکنم نیاز به توضیح باشه :)

  • ۸ پسندیدم
    • ஜ miss fatemeh ஜ
    • شنبه ۱۴ اسفند ۹۵

    و من هنوز هم هدف چشم هایت هستم

    ネオンカラー のデコメ絵文字 دیـگـر کـمـان مـیـخـواهـم چـه کـار ネオンカラー のデコメ絵文字

    ネオンカラー のデコメ絵文字 وقـتـی کـه تـیـر نـگـاهـت قـلـبـم را نـشـان رفت ネオンカラー のデコメ絵文字


    بی مخاطب :)

  • ۵ پسندیدم
    • ஜ miss fatemeh ஜ
    • جمعه ۱۳ اسفند ۹۵

    دوتا تبریک ^^

    سلام

    اینجانب عاشق بچه ام ^^

    وجدان:مجبوری پستتو اینجوری شروع کنی؟ -_-

    من:دوز دارم ^^

    وجدان:بیخیال ادامه بده -_-

    خب داشتم میگفتم ^^

    بنده عاااااااشق بچه هستم ^^

    البته تا وقتی که رو مخم راه نرن :|

    یکم دیر شد ببخشین ^^

    لیمو ترش جون و آقا میرزا

     تبریــــــــــــک میگم  

  • ۳ پسندیدم
  • نظرات [ ۵ ]
    • ஜ miss fatemeh ஜ
    • پنجشنبه ۱۲ اسفند ۹۵

    به عنوان...

    به عنوان کسی که اسمی چنین مقدس دارد...

    کم گذاشتم...

    از هرچه...

    به عنوان فاطمه نامی که الگویش بانوی دو عالم بوده و هست...

    همانند دوست نیمه راه گشتم...

    و حال چنین پشیمانم...

    ولی میدانم که راه برگشتی هم هست...

    میدانم که بانویم بخشنده تر از آنچه که من فکر میکنم است...

    اما من چه؟

    خدایا به من بگو...

    میتوانم برگردم؟

    خدایا...

    ای که تمام هستی از توست...

    بگذار اینطور بمانم...

    بگذار الگویم باز هم او باشد...

    خدایا راه را نشانم بده...

    راهی به سوی او...

    به سوی او که بهترین است...

    به سوی او که برای پدرش همچون مادر است...

    به سوی او که درختان هم به احترامش خم می شوند...

    به سوی سرور زنان عالم...

    حضرت فاطمه سلام الله علیها...

    نتیجه تصویری برای حضرت فاطمه

    تسلیت...

  • ۸ پسندیدم
    • ஜ miss fatemeh ஜ
    • چهارشنبه ۱۱ اسفند ۹۵

    خو یعنی چی؟ :/

    سلام

    آقا این فاطی چرا این شلکی میکنه؟ :/

    صبح که بیدار شدم همچنان دودل بودم که برم سیرک یا نه.ولی به پیشنهاد مامان بابا،پول و رضایتنامه رو بردم تا اگر نظرم عوض شد بدم و برم.ولی ته دلم راضی نبود.چون نه سوگند و سوگل میومدن نه لیلا :(

    رفتم مدرسه و همونطور که حدس میزدم فاطی عین دریلر مخمو سوراخ کرد که:بیاااااااااااااا!!

    هی دستمو می کشید خواهش خواهش میکرد.منم دلم رضا نبود میگفتم نه.از اونور سارا هم هی میگفت بیا ولی من که راضی نمیشدم :|

    ریحانم نمیخواست بره میموند تو کلاس.از اونور این میگفت نرو :|

    تهشم راضی نشدم و فاطی با کلی دلخوری رفت

    خو الان من وجدان درد گرفتم :[

    خو الان هی فکر میکنم فاطی تنهایی داره غصه میخوره :[

    خو الان چرا حس میکنم پشیمونم؟ :[

    اه اصن وللش.فاطی میشینه با سارا و زهرا حرف میزنه دلش وا میشه :|

    +

    حالا بشنوید از مدرسه!

    با فاطمه زهرا و ریحان مونده بودیم تو کلاس.کل کلاس رفته بودن سیرک جز ما سه تا :|

    حوصلمون عین چی سر رفته بود!زنگ اول اصن نزاشتن بریم پایین یا توی راهروها باشیم.عقده ایا :/

    زنگ دوم رفتیم تو حیاط و همونجا موندیم.ریحان از سریال "اوکیا" برام گفت و خلاصه حرف زدیم و حرف زدیم

    اجاز نمیدادن بریم خونه یا به مامانامون زنگ بزنیم :/

    ولی پارتی من تو مدرسه زنگ زد به داداشم و احمد اومد منو آورد خونه ^^

    ریحان طفلی چقد گفت نرو :/

    ولی خیلی بی حال بودم و اومدم.اونم موند پیش شکیب

    از اولشم نباید میرفتم و به مامانم میگفتم غیبتمو موجه کنه.اه :/

    خلاصه اینکه بد نبود.ولی خوبم نبود :/

    حالا شنبه میرم باید به غر زدنای فاطی گوش بدم!

  • ۵ پسندیدم
  • نظرات [ ۵ ]
    • ஜ miss fatemeh ஜ
    • چهارشنبه ۱۱ اسفند ۹۵

    :|

    اینو گذاشتم که بدونید عکس انیمه ای این شکلی هم موجوده :|

    درود بر سازندش :|

  • ۵ پسندیدم
    • ஜ miss fatemeh ஜ
    • سه شنبه ۱۰ اسفند ۹۵

    ببعی میگه بع بع!

    سلام :)

     1)سر کلاس نشسته بودیم و چندتا از بچه ها هم بیرون توی راهرو بودن.چند دیقه بعد دبیر علوممون اومد تو و همه ساکت شدیم و برپا گفتیم.خانوم نشست روی صندلیش و کیفشو گذاشت روی میز که یهو در کلاس با شدت باز شد و ملینا اومد تو.درحالی که با صدای خیلی بلند میگفت:ببعی میگه...

    حرفشو وقتی دید خانوم توی کلاسه ادامه نداد و دقیقا این شکلی به خانوم نیگا کرد: 0_0

    خانوم گفت:کجا بودی ملینا؟ -_-

    -ها؟هیجا خانوم!بخدا توی راهرو بودیم!

    کلاس به معنای واقعی منفجر شده بود :)))


    2)دست لیلا بدجوری درد گرفته بود(به لطف شوخی سارا :/)حالا این هی آی و اوی میکرد.من و بقیه هم داشتیم آرومش میکردیم

    من:لیلا جان بهت میگم بازوتو آروم تکون بده

    لیلا:درد میکنه!بخدا درد میکنه!

    من:بابا میدونم درد میکنه!کشیدم این دردا رو!

    لیلا:از کجا؟چرا؟

    من:من بدتر از ایناشم داشتم.اینکه چیزی نیست!

    لیلا:جان؟؟؟؟ 0_0

    دیدم گند زدم.حالا باید یجوری درستش میکردم

    سریع گفتم:کلا تو زندگیم خیلی به خودم آسیب زدم!

    دیدم چشای لیلا هی داره گرد تر میشه.برای همین به نیشخند اکتفا کردم!

    لیلا با همون حالت گفت:الحق که اخلاقت عین پسراست!


    3)یه کتاب جدید از کتابخونه ی مدرسه گرفتم به اسم "گوی آتش".خیلی اتفاقی گرفتمش.به نظر جالب بود و موضوعش بیشتر فانتزی بود.با اینکه هیجانش کم بود ولی دوسش داشتم.ایشاالله به زودی جلدای دیگشم میگیرم میخونم ^^


    4)فردا قراره ببرنمون سیرک!با اینکه خیلی دوست داشتم سیرک برم و تا حالا نرفتم،نمیدونم چرا حسش نی :/ عجیبه!منی که آرزوم بود یه بار برم سیرک حالا دل و دماغشو ندارم!چه وضعشه آخه؟ :/


    5)اصولا به عکسای انیمه ای علاقه ی شدیدی دارم و فکر کنم دیگه اینو فهمیده باشین!یه روز خیلی اتفاقی یه سایت پیدا کردم پرررررررر از عکسای خوشگل و با کیفیت انیمه ای ^__^ جیییییییییییغغغغغغغغغغغ!


    6)تو زنگ ورزش اومدم به یه سنگ شوت بزنم،زاویه رو اشتباه گرفتم پام به جای اینکه به سنگ بخوره محکممممم به زمین خورد!اینقدری که کتونیم از جلو کلا پاره شد :||||| حالا اون به کنار.فرداش(یعنی امروز)بدون هماهنگی مامان کفشای عیدمو پوشیدم رفتم مدرسه.از اونجایی که به مامانم نگفته بودم باید با تمام وجود مراقب کفشام میبودم که مبادا یه خط روش بیوفته!

    توی زنگ تفریح که پیش بچه ها بودیم،یهو فاطی سوگند رو از پشت ترسوند.سوگندم از جا پرید و تعادلشو تقریبا از دست داد.هی عقب عقب میومد تا اینکه پاش رفت روی کفش من و کفشم کثیف شد.منم که حســــــــاس!!!

    در سکوت کامل یه نگاه به کفشم کردم.از اون نسیم های قبل از طوفان!فاطی آروم به سوگند گفت:سوگند درو!

    یهو عین این برق گرفته ها داد زدم:سوگنـــــــد!! و دوییدم دنبالش!سوگند هی پشت بچه ها قایم میشد و فاطی منو گرفته بود که بهش نرسم.خودمو از فاطی جدا کردم و دوباره دوییدم سمت سوگند که اینبار لیلا اومد بازو هامو گرفت که نرم.گفت:چیشده؟ منم با یه مظلومیت خیلی شدید به کفشام نیگا کردم و گفتم:کفش عیدمو کثیف کرد!

    لیلا عخـــــی گفت و من دوباره خواستم بدوئم سمت سوگند که لیلا نزاشت.به جون خودم نباشه به جون خودش اگه کفشم تمیز نمیشد خفش میکردم!


    7)خیلی وقت بود پشت طولانی نزاشته بودم :))

    مرسی از اونایی که خوندن ^^

    بای بای ^^

    +

    حال و هوای من:

  • ۲ پسندیدم
  • نظرات [ ۱۲ ]
    • ஜ miss fatemeh ஜ
    • سه شنبه ۱۰ اسفند ۹۵

    ♡ غیرت ♡ حسادت ♡

    مرد ها حسی دارند به نام "غیرت"

    و زن ها همان حس را دارد ولی با نام "حسادت"

    اما من به هردوی آنها می گویم "عشق"

     تا زمانی که عاشق نشوی 

    ♡ نه غیرتی می شوی و نه حسود 

    تصویر مرتبط






    حال و هوای من الآن:

  • ۴ پسندیدم
  • نظرات [ ۴ ]
    • ஜ miss fatemeh ஜ
    • يكشنبه ۸ اسفند ۹۵

    یکی منو سر عقل بیاره :/

    سلام

    وژدانا من الان اینجا چیکار میکنم؟ :|

    باید قرآن حفظ کنم...

    فردا امتحان ادبیات داریم...

    دینی پرسش داریم...

    عربی پرسش داریم...

    باید یه مقاله ی 30 صفحه ای تا آخر این هفته بنویسم...

    و الآن در خدمت شمام :|

    حسش نی :|

    می فهمین؟ :|

    حسش نی :|

    مخصوصا اون مقاله که یه صفحشم ننوشتم :|

    حالا همه ی اینا به کنار...

    دارم انیمه دانلود میکنم بشینم ببینم :|

    هاممممممممم :))))

    +

    حس و حال هم اکنون من:

    پ.ن:چیقدر آواتارمو دوست دارم :))))

  • ۲ پسندیدم
  • نظرات [ ۹ ]
    • ஜ miss fatemeh ஜ
    • شنبه ۷ اسفند ۹۵
    هروقت تونستی...
    توی بدترین شرایط...
    وقتی داری از درون نابود میشی...
    لبخـــ:)ـــند بزنی...
    اونوقت ثابت میشه متولد اسفندی...!