مگه میشـــــه؟؟؟مگه داریــــــم؟؟؟

سلام

آی اَم هنگ o__O

برای اولین بار توی عمرم دوتا خواب واضح پشت سر هم دیدم o__O

اون خواب ترسناکه رو یادتونه مال پریشب بود؟؟دیشبم یه خواب دیدم به همون واضحی!!!

من اکثرا خوابام رو چون واضح نیست یادم میره و هر صد سال یه بار یه خواب واضح میبینم که یادم بمونه :|

ولی اینبار توی دو شب پشت سر هم o__O

حالا بیخیال بزارید خوابمو تعریف بنمایم:


توی یه خونه ی بزرگ با یه دوست (که نمیشناسمش) داشتیم کت و شلوار میفروختیم :|

بابامم گذرنامه و کارت ملیش رو به من داده بود و خودش خونه نبود.منم نمیدونم چرا ولی همینجوری انداخته بودمشون وسط حیاط :|

ماشینا هی میومدن کت ها رو نگاه میکردن،یا میخریدن و یا می رفتن

حالا دیگه شب شده بود و آخرین ماشین سر قیمت یکی از کتا داشت بحث میکرد

رفته بود بیرون در پارک کرده بود و با دوستش اصن از ماشین پیاده نمیشدن :/

در حیاط خیلی بلند بود و نمیدونم چرا من یه چیزی زیر پام گذاشتم و تا حد امکان توی چهارچوب در رفتم بالا :||||

یعنی دوستم و اون دوتا مرد خریدار رو از بالا رصد میکردم.درحالی که کتی که میخواستن بخرن دستم بود :||||

همینطور با اونا سر قیمت چونه میزدیم که یهو یه ماشین مدل بالا اومد کنار خونه پارک کرد.توش چهارتا پسر از اونایی که خییییییلی ازشون متنفرم بود (از همین عو*ضیایی که هی کرم میریزن به مردم و مخصوصا دخترا :/)

اون چهارتا همینطور با خنده های مسخرشون از ماشین پیاده شدن.یکیشون اومد پایین اون چیزی که روش وایساده بودم و هی تکونش داد.منم جیکم در نمیومد و فقط در رو محکم گرفته بودم که نیوفتم.یهو یکی دیگشون از دیوار به اون بلندی با یه حرکت پرید!! (فکر کنم به جاذبه و بلندی اعتقادی نداشت!)

رفت توی خونه و گذرنامه و کارت ملی بابام رو روی زمین دید.بعد با یه چهره ی فوق شیطون از روی زمین برشون داشت و جلوی من روی هوا تکون داد.بعد دوباره از دیوار پرید و دویید سمت ماشینشون

انقدررررر ترسیدم که یه وقت اونا رو ندزده هی میگفتم:"نه تروخدا!تروخدا!"

بعد عین جکی چان از بلندی پریدم و عین جن زده ها با تمام قدرتم دوییدم و به پسره رسیدم.بعد دستشو گرفتم و پرتش کردم روی زمین.گذرنامه و کارت ملی رو قاپیدم و عین اون پسره از روی دیوار پریدم توی حیاط.دوییدم توی خونه در رو پشت سرم قفل کردم!!

سپس از خواب بیدار شدم و نفهمیدم چه بلایی سر دوستم و اون دوتا خریدار و اون چهارتا پسر اومد :/


خداییش هنوز تو کف اون لحظه ایم که دوییدم سمت پسره و گذرنامه و کارت ملی رو ازش قاپیدم -__-

خدا شفام بده :))

+

سعی کنین خواب ببینین.نه مثل من فیلم سینمایی و چرت و پرت :)


  • ۰ پسندیدم
  • نظرات [ ۱۳ ]
    • ஜ miss fatemeh ஜ
    • جمعه ۱۱ فروردين ۹۶

    نظر فاطی راجب من :)

    سلام ^^

    الان دارم اس ام اس بازی میکنم با فاطی.بعد بهش گفتم نظرش راجب من رو بگه.اونم مختصر اینو گفت:

    خب میدونی از طرز حرف زدنت خوشم میاد.هم حرفای جالبی تو تمام زمینه ها میزنی هم من یادم نیست که خواسته باشی حرف بی دلیل بزنی.خیلی راحت حرفاتو به بقیه میزنی.با بقیه هم راحت کنار میای .حرفای منتقی رو هم راحت قبول میکنی.فقط وقتی ناراحت یا عصبانی میشی بدجوری رو اعصابی.تازه خیلیم مهربونی


    خب راستش چیز دیگه ای هم انتظار نداشتم

    اگه ظاهر من رو قضاوت کنین همینجوریم :)

    میگم شمام اگه دلتون خواست نظرتون رو راجبم بگین!عاشق اینم که نظر بقیه رو راجب خودم بدونم :))

    نتیجه تصویری برای ‪anime Question girl‬‏


    وجدان:نیگا توروخدا ساعت 12 نصفه شب اومده چه پستی گذاشته -____-

  • ۱ پسندیدم
  • نظرات [ ۱۱ ]
    • ஜ miss fatemeh ஜ
    • پنجشنبه ۱۰ فروردين ۹۶

    طولانیه ولی لطفا بخونین :)

    سلام

    ظهرتون بخیر :)


    عاغـــــــــــــــا یه خوابی دیدممممممم که نگو و نپرس!!!

    فاطی هم توش بود :))

    خواب دیدم با دوستامون اومده بودیم اردوی تابستونی توی جنگل!جنگله پر درخت بود و زمینش هم گِلی.رسیدیم به کلبمون و واردش شدیم.من گوشیم رو یه گوشه گذاشتم و بعد لباسام رو عوض کردم.ولی وقتی رفتم گوشیم رو بردارم دیدم نیست!همون موقع خبر دادن یه دختر و یه پسر از گروه جدا شدن و پیداشون نیست!خب طبیعتا کار همونا بود

    نمیدونم از کجا ولی فهمیدم گوشیم رو توی یه خونه ی ترسناک و طلسم شده گذاشته بودن.یه کلبه چوبی ته خیابون که رنگش مشکی بود و اونور خیابون هم یه پیاده روی سرسبز بود (رنگ چمنش سبز روشــــن بود ^^)

    هیچکس نه توش میرفت نه ازش خارج میشد.حالا من باید گوشیم رو برمیداشتم از توش (خب خبر مرگت برو یه گوشی دیگه بخر :/)

    فاطی هم اومد کمکم.البته بیرون موند :|

    هیچی دیگه در رو باز کردم.توش هم تاریک و ترســــــناک بود!!

    مثل یه راهرو بود که پله ی کوچیکی به سمت بالا داشت.بعد باید می چرخیدی و از یه پله ی دیگه میرفتی بالا (مثل خونه های آپارتمانی)

    دو ردیف رفتم بالا که رسیدم به یه اتاق.درش باز بود و داخلش شدم.وسط اتاق یه پسربچه (حدودا 5-6 ساله) نشسته بود و توی سکوت و حتی بدون پلک زدن به یه لیوان آب خیره شده بود.لب هاش کاملا خشک بود ولی هیچ حرکتی برای برداشتن اون لیوان نمی کرد

    -پسر کوچولو؟تو....اینجا زندگی میکنی؟

    پسربچه هیچ حرفی نزد.منم که فهمیدم جوابی دریافت نمیکنم،از اتاق خارج شدم.یه طبقه رفتم بالا که دوباره به یه اتاق رسیدم.

    اینبار یه دختر همسن خودم توش بود و با صورت و بدن خونی،با یه قطار اسباب بازی بازی میکرد و زیرلب "لا لا،لا لا" میخوند.انقدر ازش ترسیدم که داخل اتاق نرفتم و دوباره رفتم طبقه ی بالا

    ایندفعه یه پسر جوون رو دیدم که کنار پنجره نشسته بود و یه هوای بارونی خیره شده بود.خیلی برام عجیب بود چون وقتی من داخل اینجا شدم هوا صاف و بهاری بود.دست پسره یه گل رز خیلی خوشگل بود که چون دستش رو روی زانوش انداخته بود،اون گله هم رو به پایین بود (از این صحنه های شکست عشقی دیگه :|)

    هیچی دیگه از اونجا هم خارج شدم و به طبقه ی آخر رسیدم.توش یه پیرمرد نشسته بود پشت یه میز و با پر،یه چیزی می نوشت.یه شمع هم روی میز روشن بود.داخل اتاق شدم

    -ببخشید آقا...

    هیچ جوابی نداد.انگار که اصن من اونجا نیستم.به اطراف اتاق نگاه کردم.اتاق کوچیکی بود ولی ترسناکیش کمتر از اون سه تای دیگه بود.دیگه داشتم نا امید میشدم که گوشیم رو روی چند تا ملافه دیدم!سریع رفتم سمتش و برش داشتم.روشن کردم دیدم سالمه.اومدم از اتاق برم بیرون که دیدم پیرمرده داره از جاش بلند میشه (البته فکر کنم کمر درد داشت چون خیلی آروم و با ضعف حرکت میکرد)

    ازش صداهای غیر عادی و ترسناکی بیرون میومد وو فهمیدم که باید فرار کنم.برای همین شروع به دوییدن به سمت پله ها کردم و اونم که اینو دید،یهو انرژی گرفت و دنبالم کرد!!!همینجور دوییدم تا به طبقه ی پسر عاشق رسیدم و دیدم اونم داره از اتاق میاد بیرون!!!

    درحالی که یه پیرمرد و یه پسر جوون با نهایت سرعت و ترسناکی دنبالم میکردن به طبقه ی پایین رسیدم.بدبختانه اون دختره هم با لبخند ترسناکی از اتاق بیرون اومد و دنبالم کرد!!بعدشم اون پسربچه!!

    با نهایت سرعت میدوییدم که بالاخره به طبقه ی پایین رسیدم.بخاطر سرعتم خودمو به در کوبوندم و بعد بازش کردم و پریدم بیرون.اون چهارتا هنوزم دنبالم بودن.روی باغچه ی سیاه جلوی خونه دوییدم و بازم سعی کردم فرار کنم.فقط چند میلی متر با من فاصله داشتن که پریدم و خودمو توی جاده انداختم.بعد همچنان از ترس دوییدم که پام به لبه ی جدول گیر کرد و پرت شدم روی چمنای نرم.

    چند ثانیه بعد بلند شدم و پشت سرم رو دیدم.پسربچه با دهن باز و دختربچه با ترسی که توی چهرش بود،جلوی باغچه ی سیاه و روی جاده.به صورت معلق یخ بسته بودن!ولی پیرمرد و پسر جوون پشت دیوارا قایم شده بودن و با چشمای قرمز و عصبانی به من نگاه میکردن

    یدفعه از اون طرف فاطی رو دیدم که داره با شادی میدوعه سمتم!منم که دیدمش ذوق کردم و دوییدم سمتش.دستامونو باز کرده بودیم که همدیگه رو بغل کنیم ولی یهو از کنار هم رد شدیم -______-

    (یعنی توی خوابمم باید گند زده بشه به صحنه های احساسی :|||)

    هیچی دیگه دوباره برگشتیم و اینبار واقعا همیدگه رو بغل کردیم.بعد افتادیم روی چمنا.همینجور که میخندیدیم از بغل هم بیرون اومدیم.بعد فاطی یکم باهام حرف زد و منم جواب دادم که یادم نیست دقیقا چی بود.ولی بعد پاشدیم که بریم.دست فاطی رو گرفتم و گوشیم رو توی جیبم گذاشتم.توی پیاده رو حرکت می کردیم که من برشتم سمت کلبه و اون دختر و پسر رو دیدم.همونایی که گوشی من رو برده بودن توی کلبه.یهو رو هوا ظاهر شدن و با چشم های عصبانی و دندونای به هم فشرده به من نگاه کردن.منم از ترس اینکه دوباره اون چیزا تکرار نشه روم رو برگردوندم و با فاطی صحبت کردم تا همه چیز از یادم بره...


    یعنی عالـــــــی بود خوابم ^^

    خیلی وقت بود از این خوابای هیجانی ندیده بودم ^^

    حسابی کیف کردم ^^

    +

    خواب های قشنگتون مستدام :)

    نتیجه تصویری برای ‪anime sleep girl‬‏

  • ۲ پسندیدم
  • نظرات [ ۲۸ ]
    • ஜ miss fatemeh ஜ
    • چهارشنبه ۹ فروردين ۹۶

    وژدانا راست بگینا!

    دیشب مهمون داشتیم.نزدیک 30 نفر

    رسما مردم -__-

    حالا بیخیال اینو جواب بدین ^^

  • ۱ پسندیدم
  • نظرات [ ۲۵ ]
    • ஜ miss fatemeh ஜ
    • سه شنبه ۸ فروردين ۹۶

    راستش هدف خاصی از گذاشتن این پست ندارم :|

    سلام

    هرچقدر فکر کردم دیدم حسش نیست 35 تا وبو بخونم :/

    واسه همین اونا رو نمیخونم.به جاش از این به بعد رو میخونم :)

    شرمنده اخلاق ورزشیتون :/

    +

    توی سفر کلا با لیلا و فاطی و سوگل و سارا اس ام اس بازی می کردم

    آخ آخ آخ لیلا شمارمو نداشت منم سوءاستفاده کردم =)

    بهش اس ام اس دادم گفتم از خندوانه باهاتون در ارتباطم.اونم هنگ کرده بود!

    گفتم شما و خانوادتون به عنوان مهمان افتخاری به برنامه ی ما دعوت شدین!!

    بعد همچنان که اون هنگ بود و هی میگفت "ببخشید؟" گفتم میتونین همسرتون رو هم بیارین!!!

    دیگه زد به سیم آخر!

    گفت من 13 سالمه اینم گوشیه بابامه شما کی هستین؟؟؟؟

    هیچی دیگه منم مجبور به اعتراف شدم :/

    اگه فحشایی که بهم داد رو حذف کنیم هردومون کلی خندیدیم :)))

    +

    عاغــــــــا T_T

    حامــــــــــــــــــــــد T_T

    اونایی که خندوانه میبینن منظورمو میدونن T_T

    من حامدو میخواااااااااااااااااااااااااااااااااااام T_T

    +

    چه قشنگ :)

    تصویر مرتبط

  • ۱ پسندیدم
  • نظرات [ ۸ ]
    • ஜ miss fatemeh ஜ
    • دوشنبه ۷ فروردين ۹۶
    هروقت تونستی...
    توی بدترین شرایط...
    وقتی داری از درون نابود میشی...
    لبخـــ:)ـــند بزنی...
    اونوقت ثابت میشه متولد اسفندی...!