۱۰۱ مطلب در آبان ۱۳۹۵ ثبت شده است

:))

آتشی نمى سوزاند " ابراهیم " را ،

و دریایى غرق نمی کند " موسى " را ؛

مادری ،کودک دلبندش را به دست موجهاى خروشان "نیل" می سپارد ،

تا برسد به خانه ی فرعونِ تشنه به خونَش ؛

دیگری را برادرانش به چاه مى اندازند ،

سر از خانه ی عزیز مصر درمی آورد !

مکر زلیخا زندانیش می کند ،

اما عاقبت بر تخت ملک می نشیند...

از این "قِصَص" قرآنى هنوز هم نیاموختی؟!

که اگر همه ی عالم قصد ضرر رساندن به تو را داشته باشند ،

و خدا نخواهد ؛

نمی توانند ...

او که یگانه تکیه گاه من و توست !
نتیجه تصویری برای متن.امید.بخش
  • ۳ پسندیدم
  • نظرات [ ۵ ]
    • ஜ miss fatemeh ஜ
    • شنبه ۲۹ آبان ۹۵

    کدوم؟؟

  • ۲ پسندیدم
  • نظرات [ ۷ ]
    • ஜ miss fatemeh ஜ
    • شنبه ۲۹ آبان ۹۵

    جیغ0__0

  • ۱ پسندیدم
  • نظرات [ ۱ ]
    • ஜ miss fatemeh ஜ
    • شنبه ۲۹ آبان ۹۵

    اوهوم

  • ۳ پسندیدم
  • نظرات [ ۷ ]
    • ஜ miss fatemeh ஜ
    • شنبه ۲۹ آبان ۹۵

    فیلمی بود واسه خودش!!!

    سلام

    امروز توی کلاس زبان «تینا» یکی از دوستام که ۱۷ سالشم هست٬داشت قضیه ی دیشبش رو تو راه خونه برامون تعریف میکرد.از زبون خودش میگم:

    ***دیشب کیف پولمو جا گذاشته بودم.شانس آوردم مامانم یه هزاری بم داده بود و میتونستم پول تاکسی رو حساب کنم.از اون طرف که تاکسی بگیری دوتا مستقیم داره.یکیش میخوره به پونک اون یکی میخوره به ......(یادم نیست کجا)آقا یه تاکسی گرفتم سوار شدم.رانندش یه پیرمرد بود.بعد گوشاشم سنگین بود!سه تا خانومم عقب بودن من جلو.به آقاهه گفتم مستقیم بره.یکم که رفت دیدم راهو اشتباه داره میره!داشت می رفت پونک!گفتم:«آقا آقا!داری اشتباه میری!» اونم گوشاش سنگین بود هرچی میگفتم نمیشنید!یهو یکی از خانوما با صدای نزدیک به داد گفت:«حاج آقا با شماست!!!» مرده گفت:«بله؟!جانم‌ دخترم؟!» گفتم:«آقا من گفتم مستقیم!چرا اومدی اینجا؟!» گفت:«من نشنیدم چی گفتی!شرمنده!حالا میخوای همینجا پیاده شو.»هیچی دیگه پیاده شدم.حالا بگو کجا؟!بغل اتوبان٬هوا تاریکه تاریک٬پیاده رو پر از درخت٬هیشکیم نبود!!!آقا داشتم از ترس می لرزیدم!اون وقت شب تنها خب واقعا ترسناکه!!گوشیمو در آوردم به مامانم زنگ زدم.یکم باهاش حرف زدم و گفتم میام خونه.بعد از اون دوستم زنگ زد.همینجور که راه می رفتم باهاش حرف میزدم:«وای نگین دارم میمیرم از ترس!!همه جا تاریکه من تنهام!!» یدفعه دیدم از پشت سرم صدای پا اومد!!!با همون گوشی آروم و با ترس و لرز سرمو برگردوندم...دیدم سه تا افغانی پشت سرمن!!!!!گفتم:«نگین خدافظ!» بعد گوشیو کردم تو آستین لباسم و الفرار!!مثل چی میدوییدما!!دوتا از اون افغانیا هم افتاده بودن دنبالم!!هیشکیم اونورا نبود!!یکیشون گفت:«ااااا دختر خوشگله رو!گوشیشو نگا!»منم یه لحظه واینستادم همینجوری دوییدم!!از اونور گوشیمم قطع نکرده بودم دوستم داد میزد:«تینااااااااا چیشدههههههه؟؟؟؟؟؟» آدم وقتی اینقدر میدوعه حتما خسته میشه دیگه!منم نفسم بالا نمیومد همینجوری میدوییدم!اون دوتا هم ول نمیکردن!!یعنی کل اتوبانو دوییدم!!آخرش رسیدم به چندتا پله.اومدم ازشون بالا برم دیدم یه پسر ۲۷-۲۸ ساله اونجاس.سریع رفتم جلوش.اونم با نگرانی گفت:«چیشده آبجی؟!حالت خوبه؟!» منم به اون افغانیا اشاره کردم.گفتم:«داداش اونا!» گفت:«نگران نباش.تو زودتر برو خونه.»بعد خودش رفت سمت اون دوتا.بعد منم دیگه واینستادم تا خود خونه دوییدم!!رسیدم‌ خونه در رو محکم پشت سرم بستم.مامان اومده جلوم با ترس و لرز میگه:«خوبی؟!حالت خوبه؟!» مثل اینکه قرار بود بابام بیاد دنبالم کللللی نگران شده بود!تا فهمید اومد مثل چی دویید پیشم!***

    تو تمام این مدت که دوستم داشت تعریف میکرد ما از خنده صندلیارو گاز میزدیم!

  • ۳ پسندیدم
  • نظرات [ ۱۰ ]
    • ஜ miss fatemeh ஜ
    • سه شنبه ۲۵ آبان ۹۵

    زندگی ها مجازی شدند...
    انسان ها دیگر آنتن نمی دهند...
    و چشمِ امیدمان
    به دکمه ری استارت خشک شد...